(همه این درس ها وبحث ها به خاطر وجود پربرکت سیده زهرا و صفی الله است)
درس هایی برای صوفی( از وبلاگ عرفان خود شناسی)
عید را از آنرو بدین نام خوانند که هر سال شادی نوینی باز آورد ، و اصل آن عود به معنای بازگشت است . صوفیان دو عید دارند : عید عام و عید خاص. عید عام : این عید ویژه همه صوفیان است و مضنون آن را سنایی چنین شرح داده است : صوفیان در دمی دو عید.......... عنکبوتان ، مگس قدید کنند. بدین معنا که صوفیان هر دمی دو عید دارند ، در حالی که بعضی از ارباب علم ظاهر مانند عنکبوت می کوشند هر زمان با دم خود تور و بندی درست کنند ، و با بافته های زبان دامی بگسترانند ، تا عوام خلق را بسان مگس بدام اندازند ، و معاش خود را تأمین سازند. اما معنی اینکه صوفیان هر دمی دو عید دارند این است که : چون دم را فرو می برند به صفات حق توجه دارند ( اسم جامع ) و چون دم را بیرون می دهند به ذات حق ( اسم ذات ) پناه میبرند ، و این بازگشتی است قلبی به اصل و معشوق خود در هر نفس و عشقبازی با یاد محبوب عید است و شادی آفرین . انا لله و انا الیه راجعون ( ما از آن خداوندیم و بازگشت ما بسوی اوست ). عید خاص: این عید مورد تمنای صوفیان است ، اگر چه همه را میسر نیست . درباره این عید مجذوب تبریزی میگوید : مجذوب تو نوروز و شب عید نداند........آن روز کند عید که دیدار تو بیند. عید خاص صوفیان ، بریدن از خلق و وصول به حق است . این عید روز وصال محبوب مطلق است که صوفیان همه عمر در آرزوی آنند و به امید آن دل خوش دارند . عیدی که قطره بر پهنه دریا نشیند ، و با چشم دریا دریا بنگرد . این همان دیداری است که حق میفرماید : فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملاً صالحا و لا یشرک بعباده ربه احدا ( هر کس که به دیدار پروردگارش امیدوار است باید دارای عمل صالح باشد ، و هرگز در پرستش خداوند کسی را با او شریک نگرداند ) ، و عمل صالح عملی است که در آن به ثواب و پاداش نباشد . پیر هرات ذیل تفسیر این آیت می فرماید : ((همه خلق بر زندگانی عاشقند ، و مرگ بر ایشان دشوار ، عارف به مرگ می شتابد به امید دیدار ))
عشق صوفیانه
دوستی های مردم برحسب شدت و ضعف و کیفیت و حدود ، انواع گوناگون دارد . ما این دوستی ها را در سه نمونه رده بندی کرده ایم: 1- نمونه اول دوستی در این جمله خلاصه میشود که : " من برای خودم ، تو برای خودت ، بی هیچ گونه انتظاری از هم ، با یکدیگر دوستیم " . این نوع دوستی ، دوستی مردم کوچه و بازار است ، و همه دوستی های عادی نزدیک به این نمونه اند . 2- نمونه دوم دوستی به اجمال این است که : " من برای تو ، تو برای من ، با هم دوستیم ، و از هم انتظار متقابل داریم " . این نوع دوستی ، دوستی های عمیق ، دوستی های خانوادگی و دوستی های زناشویی را شامل میشود ، و نوعی معامله و رد و بدل های عاطفی با شرایط پایاپای است . 3- نمونه سوم دوستی به اختصار این است که : " من برای تو ، تو برای هر کس ، هر چه تو خواهی من برآنم " . ارادت صوفی به حق و پیر طریقت از این نوع دوستی است . همانطور که مفهوم میشود ، یک طرف برای دیگری است ، ولی برای دومی شرایط و قیودی وجود ندارد . صوفی در برابر حق میگوید : (( من برای توام ، بدون اینکه هیچ توقعی از تو داشته باشم .)) صوفی عاشق خدا است ، بدون هیچ انتظار و چشم داشتی . صوفی دلباخته حقیقت است ، بی هیچ خواست و تمنایی . صوفی لطف حق را همانقدر دوست دارد که قهر او را ، جفای او را همان اندازه می پسندد که وفای او را . صوفیان این عشق را به مرتبه ای میرسانند که خود را در معشوق (حق) فنا میکنند ، و میگویند : جمله معشوقست و عاشق پرده ای.... زنده معشوق است و عاشق مرده ای. بنابراین می بینیم که نمونه والای دوستی انسانی عشق صوفیانه است ، و این گوی در خور چوگان انسانهای ممتاز در هر عصر است .
آداب و اخلاق صوفیان
هر چند آداب و اخلاق صوفیان همانند راه و رسم انسان های ممتاز و کامل است ، نمونه های برجسته آنها را یاد آوری می کنیم تا صوفیان را به کار آید و دیگران را معرفت افزاید: •صوفی همه خلق را بر خود مقدم می دارد. •صوفی انصاف میدهد ، اما از کسی انصاف نمی خواهد. •صوفی به دیگران کمک و محبت می کند، اما از کسی انتظار کمک و محبت ندارد. •صوفی خودخواه و خودبین نیست. •صوفی خدمتگذار خلق است. •صوفی حقوق مردم را رعایت می کند. •صوفی همه موجودات را دوست دارد. •صوفی تمامی زیبایی ها را که مخلوق خداوند است، می ستاید. •صوفی دلی بی کینه دارد و با هیچکس دشمن نیست. •صوفی خود را به زحمت می اندازد تا دیگران به راحت برسند. •صوفی زخم زبان ندارد و با مردم به مهربانی و احترام برخورد می کند . •صوفی بدبین نیست و به همه مسائل به دیده خوش بینی نگاه می کند . •صوفی به هیچ عنوان از کسی نمی رنجد. •صوفی از دیگران شکایتی و از خود حکایتی ندارد. •صوفی بخل و حسد نمی ورزد. •صوفی تندخو و پرخاشگر نیست. •صوفی بر سر پیمان خود تا پای جان می ایستد. هر خود را صوفی شمارد و دارای این آداب و اخلاق نباشد، کسوت درویشان را به عاریت پوشیده و چه بسا که بدنام کننده نکونامی چند است.
گناه و ثوابِ صوفیان
تصوف علاوه بر ثواب و گناه شرعی ، گناه و ثوابی ویژه دارد که یادآوری آن از سر اختصار ، برای همه صوفیان ضروری است . آزار دادن و رنجاندن دیگران برای صوفیان گناه محسوب می شود . صوفی موظّف است که این مطلب را با دقت رعایت کند تا مبادا خاطری از وی برنجد . مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن.... که در شریعت ما غیر از ین گناهی نیست. اما گناه اصلی صوفیان خود بینی است که گفته اند : هستی تو گناهی است که هیچ گناهی با آن قابل قیاس نیست . بدیهی است توجه صوفی به غیر حق را هم گناه کبیره خوانده اند . گناه هستی او محو کن چو محو کنی.... گناه هستی او ، دیگر از گناه مپرس. ثواب برای مبتدیان دل به دست آوردن و خاطری شاد کردن است که گفته اند : اگر در آب روی خسی باشی ، اگر در هوا پری مگسی باشی ، دل به دست آر تا کسی باشی . بایزید به راه مکه بود در بیابان به چاه آبی رسید . عده ای در اطراف چاه حلقه زده و برای رسیدن به آب بر دیگری پیشی می گرفتند و کمی دورتر سگی در کناری تشنه نشسته بود . بایزید آواز داد که : "ای مردم کسی از شما حاضر است ثواب پنجاه سال روزه و نماز و حج و همه کارهای خوب مرا بخرد و مشتی آب به من بدهد ؟ " کسی که بایزید را می شناخت معامله را تمام کرد و مشتی آب به بایزید داد . بایزید آب را گرفت و به سگ داد و شکر خدای به جای آورد . منتهای ثواب صوفیان هم آن است که چون ثوابی کنند ، عمل نیک خود را ننگرند و آن را به چیزی نشمارند . نکته آخر اینکه چون صوفیان خود بینی و ادعای هستی را زاییده عقل و گناه می شمارند ، اظهار بی خویشی و نیستی را که ثمره عشق الهی است ، ثواب می خوانند . ثواب و روزه و حجِ قبول آن کس برد.... که خاک میکده عشق را زیارت کرد.
دعــا
گروهی از عرفا و صوفیه معتقد بودند دعا کردن اظهار هستی در برابر هست مطلق خواهد بود که ناظر به شرک و دوبینی است ، لاجرم هرگز دعا نمی کردند و عنایت حق را در قبال نیستی سالک می دانستند : هست حقّ جز به نیست نگراید.... زاد ایـن راه نیستی بـایـد. چون کسی از بایزید دعایی در خواستی ، گفتی : خداوندا ! خلق تواند و تو خالق ایشان ، من در میانه کیستم که میان تو وخلق واسطه باشم ؟ باز باخود گفتی : او دانای اسرار است ، مرا به این فضولی چه کار ؟ ( تذکره الاولیاء عطّار ) ذوالنّون مصری را یکی گفت : مرا دعایی کن . گفت : ای جوانمرد ، اگر ترا کاری در سبق پیش شده است ، بسیار دعاهای ناکرده که ترا مستجاب شده ، و اگر جز آن باشد غرق شده را در آب بانگ چه سود ؟ جز از غرق شدن و زیادت آب در گلو . انصاری گوید : دعا صوفیان را نه مذهب است که ایشان به حکم سبق می نگرند که همه ببوده . ( طبقات الصّوفیه انصاری ) معروف کرخی گفت : صوفی اندر اینجا مهمان است ، تقاضای مهمان برمیزبان جفا است . مهمان که به ادب بود ، منتظر بود نه متقاضی . ( طبقات الصّوفیه انصاری ) واسطی گفت : هر که از قسمت یاد آرد از آنچه اورا در ازل رفته از سئوال ودعا فارغ آید . ( تذکره الاولیاء عطّار ) و نیز واسطی گفت : من واو ! و او ومن ! کردِ من وپاداشِ او! دعای من و اجابت او ! این همه ثنویّت است و دوگانگی . ( طبقات الصّوفیه انصاری ) حسین بن منصور را گفتند : دست دعا درازتر است یا دست عبادت ! ! گفت : نه این و نه آن !! اگر دست دعا است تا به دامن نصیب بیشتر نرسد ! و آن شرک راه مردان است ، اگر دست عبادت است تا به دامن تکلیف شرعی بیشتر نرسد و آن دهلیزسرای ایمان است ! ولی دستی که از آفرینش برتر رسد دست سعادت است در سرا پردۀ عنایت متواری ، تا خود کی برون آید و دست به که نهد ! ( تفسیر انصاری ) شبلی گفت : هر که از حق تعالی سئوال کند ترک ادب است . ( عوارف المعارف ) از ابوالقاسم کرکانی پرسیدند که سالک در تحت جریان احوال احکام قضا ، رضا ورزد یا دست در دامن دعا زند ؟ فرمود : اگر رضا و دعا را محل یکی بودی منافات ثابت شدی ، اما محل رضا جنان است و محل دعا لسان . پس سالک در جریان احکام قضا به دل راضی باشد و به زبان داعی . گفتند : چون دل راضی باشد فایده دعا چیست ؟ گفت اظهار عجز و نیاز در حضرت بی نیاز چاره ساز ، و از حال خود خبر داد که اگر مأمور به دعا نبودمی از غلبۀ سلطان رضا زبان به دعا نگشادمی و با وجود مأموری چند سال است که از دعا عاجزم و در تعب مطلوب حیران . زیرا اگر از او خواهی دون همتّی است و اگر او را خواهی بی حرمتی است . گفتند : چرا معرفت نمی خواهی ؟ گفت : غیرت محبّتم نمی گذارد که مراو را شناسم ، چه من نمی خواهم او را غیر او شناسد ، تا من منم غیر او باشم لاجرم معرفت نتوانم خواست . ( جواهر الاسرار خوارزمی ) ز اولیـاء اهل دعــا خود دیگرنـد.... که همــی دوزند وگـاهی می درند. قــوم دیگر مـی شنــاسم زاولــیا.... که دهـــانشـان بسته باشد از دعـــا. ازرضـا که هست رام آن کــرام .... جستن دفـــــع قضـاشان شد حـرام. در قضا ذوقی همی بینند خـاص.... کفـرشان آید طلب کـردن خلاص. هم دعـــا ازتو اجــابت هم زتـو.... ایمنـــی از تـــو مهـــابت هم زتــو . ای دعــا ناگفتــه از تو مستجـاب.... داده دل را هــردمـی صد فتـح باب. آن دعای بیخودآن خوددیگراست.... آن دعــا زو نیست گفت داور است. آن دعا حق میکند چون او فناست.... آن دعــا و آن اجـابت از خــداست. ( مولوی ) ما ورد سحر بر سر میخانه نهادیم.... محصول دعـــا در ره جـانانه نهادیم . ( حافظ ) دوزخ آشامان جنّت بخش روز رستخیز.... حاکمند و نی دعا دانند و نه نفرین کنند. ( کلیات شمس تبریزی ) کلید قفل اجابت زبان خاموش است.... قبول نیست دعــا تا دعــا توانــی کرد. ( صائب تبریزی )
حج خاص و حج عام
حج قصد است و مقصد کوی دوست و حج کردن دو گونه است : حج خاص و حج عام . حج عام زیارت خانه است و حج خاص دیدار صاحب خانه . حج عام طواف چهار دیواری از آب و گل است و حج خاص زیارت کعبه دل . حج عام راه بردن به مکه و رسیدن به کعبه است و حج خاص بریدن از هستی و رسیدن به وادی نیستی است . حج عام اجرای امر پروردگار است و حج خاص شوق دیدار یار . حج عام به امید پاداش رسیدن به جنان و جنت است و حج خاص دیدار یار مهربان و نیل به وحدت. حج عام ادای فریضه است و رعایت آداب اصل کار است و حج خاص جدایی از خلق و مقام وصل دلدار است . حج عام را بلوغ جسمی ، عقل ، حریت ظاهری و استطاعت مالی ضروری است و حج خاص را شرایط اصلی : بلوغ معنوی ، آزادی از زندان نفس ، توان دیدار یار و شور عشق و صبوری است . عامان چون عزم زیارت خانه کنند ، به هر وسیله که باشد راه ببرند ، به مکه شوند ، احرام بندند تا به کعبه رسند و بر گرد خانه بگردند . خاصان چون شوق دیدار صاحب خانه پدید آید ، خون دل زاد راه سازند ، توسن عشق را بکار گیرند ، لباس بی اساس من و مای بی اعتبار هستی را فرو گزارند ، احرام نیستی بر میان بندند و کعبه دل را طواف کنند و صاحب خانه را در یابند . صوفیان از زمره خواص اند ، کعبه دل را با عشق دیدار یار طواف میکنند ، در مقام وصال ، خود و آمال خویش از یاد میبرند و در فضای وحدت به نور توحید صافی میشوند . حج زیارت کردن خانه بود.... حج رب البیت مردانه بود.
امر به معروف ونهی از منکر
امر به معروف ونهی از منکر علاوه بر معنای ظاهری و شرعی آن در مکتب تصوف معنای دیگری دارد . در اصطلاح صوفیان ، معروف خدمت حق است و منکر صحبت نفس . یا به قولی معروف حق است و منکر خلق . مرادصوفیان از امر به معروف ونهی از منکر آن است که خلق از خود بینی دور شوند و به حق نزدیک گردند . از بایزید در مورد امر به معروف ونهی از منکر پرسیدند ، پاسخ داد: در ولایتی باشید که آنجا امر به معروف ونهی از منکر نباشدکه این هردو در ولایت خلق است .در حضرت وحدت ، نه امر به معروف باشد و نه نهی از منکر . در دو عالم جز خدا معروف کیست.... جــز من و تو منکری در کون کیست. نقش منکــر صــورت کثــرت بـود.... آنچـه معـروف است آن وحـدت بود. دور کن هستی ز وحــدت در گذر.... تـا کــه معــروفـت درآیـد در نظـــر. تا تو باخویشی بدان منکــر تـوئـــی.... خــود رهــا کـن تـا نـباشـی در دوئی. منکــری جــز تــو نبـاشد در وجود.... ویــن نمــودت دور میســازد زبـــود. نـــزد صــوفــی جز خدا منکر بود.... لا جـــرم از غیـــر حـق یکسـو شـود. معنــی معــروف جــز وحدت نبود.... زین سبب صوفی به وحدت رو نمود. منکــری جـز تـو تــرا در راه نیست.... نیــز معــــروفی بـه جـــز اللّه نیست.
فضل حق
صوفی زمین دل را با خدمت وشفقت به خلق شیار می کند و آماده می سازد . زمین قابـل کشت زمینی است که اصالت و تربیت خانوادگی داشته باشد . آنگاه بذر ذکر حق را در آن می پاشد و در انتظار باران فضل حق می ماند تا کشت معرفت و محبّت حق بروید و ثمر دهد . ذکر حق ، ذکری است که از نَفَس و دَمِ مردی صاحب دل به او تلقین شود . فضل حق برای صوفی مستلزم آن است که در علم ازلی حق بوده باشد تا در وقت خود به ظهور رسد . از این رو گفته اند : نه هر مرغی از قفس پرید به هوای هویّت رسید ، امّا این امتیاز را بر دیگر مرغان دارد که از قفس پریده است . پس باید اعتراف کرد که : این همه گفتیم لیک اندر بسیج.... بی عنایات خدا هیچیم هیچ. ( مولوی )
یاد حق
پس از آنکه صوفی عاشقانه با قدم صدق و توفیق حق در طریقت پای نهاد به یاد دوست می پردازد . تکرارنام محبوب موجب میشود تا به تدریج اندیشه ها و خاطرات دیگر از صفحه ضمیر پاک شود و جای خود را به ذکر حق ( وجود مطلق ) تسلیم سازد و می گوید : چنان پر شد فضای سینه از دوست.... که فکر خویش گم شد از ضمیرم. پس از پر شدن فضای سینه از دوست و محو شدن یادهای دیگر « من » تنها می ماند و بتدریج با یاد دوست « من » هم زیر سیل بنیان کن عشق حق فراموش می شود و سالک می گوید : زبس کردم خیال تو ، تو گشتم پای تا سر من.... تو آمد خرده خرده رفت من آهسته آهسته. یا چنان بیاد تو از خویش گم شدم که به راه.... به هر که می رسم از خویشتن خبر گیرم . اگر وجود مطلق را به دریایی بیکران فرض کنیم موجودات امواج این دریا هستند که شکل موجی آنها را از دریا جدا می سازد . شکل موجی « من » واندیشه های اوست ، چون از بین برود جز آب چیزی نمی ماند . تعییّن موجی فنا پذیر است و دریا پیوسته دریا است . چون قدم صدق و عشق در راه حق هر کسی را میسّر نیست ، بنابراین به ندرت فردی به این مرتبه از جذبه و حال و مقام میرسد .
لطف و قهر حق
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد.... ای عجب من عاشق این هردو ضد. خداوند را هم لطف است و هم قهر . صوفی که عاشق حق است هم لطفش را دوست دارد هم قهر اورا می پسندد . لطف و قهر او برای صوفی آزمونی است تا درجه صدق و تسلیم خود را در پیشگاه حق نشان دهد . صوفی قهر حق را به جان و دل می پذیرد . نه تنها نگران و ناراحت نمی شود ، بلکه خوشحال هم هست که هرچه از جانب معشوق می رسد نیکوست . گویند منزل لیلی آش نذری میدادند ، مجنون هم کاسۀ خود را برای گرفتن آش برد . لیلی دیگران را آش داد وکاسۀ مجنون را شکست . به مجنون گفتند ، خندید و گفت : اگر با دیگرانش بود میلی.... چرا ظرف مرا بشکست لیلی. این است که بزرگان صوفیه گفته اند : غم از بر دوست آمد و درد..... شــادم که بـه درد یـادم آورد.
بلای عاشقان حق
بلای عاشق حق از دو سو است : از خـلق و حـق . بلای خلق از آن روست که چون بیخبران نمی توانند او را درک و تحمل کنند ، در پی آزارش می افتند و به صـور گـوناگون وی را رنجه می دارند و این آزار از دو سبب است : یکی اینکه گروهی جوهر وجودشان آنقدر ناپاک است که حتی به فکر رسیدن به مقامات او نیستند و چون نمی توانند مانند او باشند به ناچار او را به انواع اتهام ها متهم میسازند . دیگر اینکه عده ای تنگ نظر و ظاهر بین که حالات او را در نمی یابند بر رفتارش خرده می گیرنـد و بـر گفتارش معتـرض می شوند ، زیرا که وسعت دید و دنیای عاشق ، دیگر است و از آنِ آنان دیگر . لاجرم وی را به گمراهی و کفر محکوم می کنند . در این باره بزرگان طریقت گفته اند : "لم یکمل ایمان المومن حتی اشهد الف صدیقا لانّه زندیق" ، یعنی ایمان مومن کامل نمی شود تا هزار صـدّیق گواهی دهند که او زندیق ( مشرک ) است . بلای حق بدان سبب است که غیرت معشوقی اجازه نمی دهد عاشق به دیگری توجه کند و یاد غیری در دل وی باشد ، پس خلق را با او دشمن می سازد تا از خلق بگسلد و به حق بپیوندد . خلق را باتو چنین بد خو کند.... تا تو را ناچار رو آن سو کند. اما هر بلائی که عاشق را میرسد خواست معشوق میداند و آنرا با جان و دل می پذیرد و شادمان است که هرچه از دوست آید خوش آید .
نفس حق است
صوفیان اصطلاحی دارند که میگویند (( نفس حق است )) این جمله برای صوفیان مبتدی بدان معنی است که نفس پیر و شیخ وپیش کسوتان طریقت حق است و باید سخن آنان را به گوش جان شنید و به کار بست و اگر صوفیای فرمان نبرد ، می گویند نفس پیر یا شیخ را شهید کرد . اما صوفیان کامل وعارفان صاحب دل هز سخنی را که میشنوند و هر صدائی را که به گوش آنها میرسد از جانب حق میدانند و خود را مخاطب آن ندا میشمارند و به آن می اندیشند و در باره سیرو سلوک خود نتیجه میگیرند . گویند شبلی روزی در بازار میگذشت . کولیای سعتر بری میفروخت وبه صدای بلند میگفت : ((سعتر بری)) (سیسنبر بیابانی که گیاهی خوشبوست و آن را در غذا میریزند . چون شبلی این آواز را بشنید ، بر زمین افتاد و بیهوش شد . وقتی که بخود باز آمد واز وی سبب آن حال را پرسیدند ، گفت مگر نشنیدی که حق فرمود : (( اسع تر بری )) ( یعنی بکوش تا نیکی مرا ببینی ) . صوفیان باید سخن پیشقدمان و مشایخ را با گوش دل بشنوند و به کار بندند وچون و چرا نکنند و آن را نفس حق دانند . کمترین ثمره نفس حق کردن و اطاعت از نصایح بزرگان آن است که سالک در رای و فکر خود اصرار نورزد تا از خود رائی وخود بینی نجات یابد وبداند که : فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست.... کفر است در این مذهب خودبینی و خود رائی.
نرنجیدن ونرنجاندن
صوفی نه از کسی می رنجد و نه کسی را می رنجاند . زیرا آنکه در وجود انسانها می رنجد و می رنجاند من و مای آنها ست ، در حالیکه صوفی من ومایی ندارد . این روش را در بارۀ بایزید بخوانید : گویند بایزید شبی از گورستان می آمد . جوانی از بزرگ زادگان بسطام بربطی می زد . چون نزدیک شیخ رسید شیخ گفت : لا حول ولا قوه الابالله . جوان بربط بر سر شیخ زد و هر دو بشکست . شیخ باز زاویه آمد و علی الصباح بهای بربط به دست خادم داد و با طبقی حلوا پیش آن جوان فرستاد و عذر خواست وگفت : او را بگو که بایزید عذر می خواهد و می گوید که دوش آن بربط بر سر ما شکستی ، این وجه را بگیر و دیگری را بخر و این حلوا بخور تا غصه شکستگی و تلخی آن از دلت برود . چون جوان حال چنان دید بیامد و در پای شیخ افتاد و توبه کرد و بسیار بگریست وچند جوان دیگر به برکت اخلاق شیخ با او موافقت کردند . ( تذکره الاولیاء عطار ) به گفته حافظ : وفاکنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم.... کــه در طریقت مــا کافریست رنجیدن. یا : مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن.... که درطریقت ما غیرازاین گناهی نیست.
کفر
صوفیان رنجیدن و خود بینی را کفر می دانند که این همه ناشی از دو بینی و شرک است. در مورد رنجیدن باید توجه داشت که اصولاً مراتب اسلام را سه درجه ذکر کرده اند : اسلام- ایمان- احسان. اسلام می گوید: هرکه به تو سیلی زد، با سیلی پاسخش را بده. ایمان می گوید: هر که به تو سیلی زد از او در گذر. احسان می گوید: هر که به تو سیلی زد رنجه مشو و به او محبت کن. نمونه ممتاز صوفیان صدر اسلام سلمان فارسی، یکی از اصحاب بنام پیامبر اسلام است. سلمان روزی در بازار می گذشت، مردی او را به جای دشمن خود پنداشت و ناسزایش گفت. وقتی که سلمان رفت، بازاریان دور آن مرد جمع شدند و پرسیدند: این مرد را شناختی؟ پاسخ داد: آری فلان کس بود. گفتند: اشتباه کردی که او سلمان فارسی بود. مرد ناراحت شد و دنبال سلمان دوید تا عذر خواهی کند. وی را در مسجد یافت که مشغول نماز خواندن بود. ایستاد تا نماز سلمان تمام شد. در پایان نماز سلمان دست ها را برای دعا بلند کرد و گفت: خدایا! مبادا این مرد را که دشنامم داد تنبیه کنی که من از وی نرنجیدم و امیدوارم تو هم او را عفو فرمائی. آری اگرصوفی از کسی برنجد در حقیقت کسی است، در حالی که صوفی هیچ کس است و هیچ کس هرگز از کسی نمی رنجد. وفا کنیم و ملامت کشیم خوش باشیم.... که در طریقت ما کافریست رنجیدن. در طریقت تصوف خویشتن بینی و خود پسندی کفر است، زیرا خود پسند خود و خدایش را تواماً می پرستد و به دوئیت اعتقاد دارد که صوفی نیست. صوفی جز به وحدت به چیز دیگر معتقد نیست که خدا بین است و خود را نمی بیند. فکر خودو رای خود در عالم رندی نیست.... کفر است در این مذهب خود بینی و خود رائی.
صدق
سخن امشب ما دربارۀ صدق است، مبنای طریقت برصدق است و آن را چنین تعریف کرده اند: "آنچه هستی چنان بنمائی و آنچه می نمائی همان باشی" . پاسخ این سوال که چرا صوفیان بزرگ این همه به صدق توجه داشته اند ، آن است که؛ تصوف جز صدق نیست و صدق هم به این صورت طبقه بندی می شود : صدقِ با خود ، صدقِ با پیر و صدقِ با حق . صدقِ با خود: از آنجا که تصوف رسیدن به وحدت است ، صوفی از طریق صدقِ با خود و یکی سازیِ ظاهر و باطن ، در خویشتن ایجاد وحدت می کند . اگر وحدت عیان و نهان نباشد ، وحدت شخصیت نخواهد بود و این عدم همآهنگیِ عیان و نهان موجب اضطراب و افسردگی است . آنها که با استفاده از نیروی صدق ، وحدت جسمی ـ روانی ، در خود بوجود نمی آورند سلامت روان ندارند . نتیجۀ صدق با خود موجب رهائی از اضطرابِ ناشی از عدم هم آهنگی شخصیت و موجبِ سلامتِ روانِ فرد است . صدقِ با پیر: در این مرحله از صدق ، یا وحدت روانی ـ جسمی ، صوفی به جذبۀ عشق و محبت با پیر یکی می شود که در طریقت آنرا فنایِ در پیر می نامند . صدقِ با پیر خود نوعی همانند سازی است که در اصطلاحِ روان شناسیِ امروز هم متداول است و ما آنرا همانند سازی متعالی می نامیم . این صدق ، صوفی را از اضطرابِ ناشی از احساسِ نابودی و مرگ یا نگرانی زندگی نجات میدهد . در این حال است که "منِ" صوفی در او (پیر) فانی می شود و خود را فراموش می کند و همانند مولانا که در شمس تبریزی فانی شد مولوی وار می گوید : مرده بدم زنده شدم ، گریه بدم خنده شدم.... دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم. صدقِ با حق: صدقِ با حق نتیجۀ صدقِ با خود و با پیر است و در این مرتبۀ والا بین صوفی و حق ، به نیروی صدق و معرفت ، وحدتی برقرار می شود که فنایِ فی الله یا همانند سازی جزء با کل است . در این حال صوفی "من ِ" خود را گم می کند و در کل فانی می شود و از طریقِ صدق به حیات جاودانی می رسد ، که حق همیشه باقی است .
صدق و اخلاص
صدق و اخلاص دو صفت متعاقب یکدیگرند . اول صدق و بعد اخلاص . آثار صدق در ظاهر پیدا ست ، امّا اخلاص به باطن مربوط است و جز خدای کسی بر آن آگاه نیست . کسانی که در راه تصوف گام برمی دارند ، سرمایه آنان صدق است . ولی مبنای این صدق در افراد مختلف متفاوت می باشد : یکی صدق میورزد برای رسیدن به کشف و کرامات . یکی صدق پیش می آورد برای ارضاء جاه طلبی . یکی صدق نشان می دهد برای هدف های مادّی و دنیوی . یکی صدق آشکار میسازد تا بر علیه سرشت ناپاک و درنده خوئی باطن خود بجنگد ، غافل از اینکه : درختی که تلخ است وی را سرشت.... گرش بــر نشــانی بـه باغ بهشت. ســر انجـام گـوهــر بــه کـار آورد.... همــان میـــوه تلـــخ بـار آورد. یکی در راه معرفت وعشق به خدای ـ متعال ـ صدق می ورزد . چهار گروه اول از همان روز اوّل با خدا زیاد کاری ندارند و متوجه پیرند که آنها را به مقصودشان برساند . برای اینکار هرکدام تصوّراتی از پیر دارند و بتی از وی در ذهن خود درست کرده اند که بر اساس آن به پیر صدق می ورزند . این چهار گروه برای مدت زمانی که تا چندیـن ســال می تواند طول بکشد ، به صدق خود ادامه می دهند امّا به مجرد اینکه فهمیدند به خواسته خود نمی رسند ، از راه برمی گردند و چه بسا که بر علیه پیر قیام می کنند . اینجاست که جنید می فرماید : اکثر موانع که در راه آید و راه بر مرید زند از فساد نیّت ابتدا است . گروه پنجم که فقط برای خدا می آیند ، صدق آنها با اخلاص همراه است و صدق در پایان به اخلاص منتهی می شود . با وجود این مخلصان با خطر های بزرگی روبرو هستند که جز با توفیق و مدد حق از آنها نجات نمی یابند و آنانکه به نهایت اخلاص می رسند بسیار اندکند ، به قول مولانا : از هزاران اندکی زین صوفی اند.... باقیـان در دولت او می زی اند.
فـتـوّت
فتوّت از صفات صوفیان خراسان بشمار می رفت و رکن اصیل تصوّف می باشد . در حقیقت، باید گفت اهل فتوّت پیش از صوفیه بوده اند که به تصوّف گرائیده اند . معنای فتوّت آنست که پیوسته خلق را بر خود مقدّم بداری و با جان و دل ، بدون منّت و چشمداشت پاداش ، خدمتگزار آنان باشی . ابوحفض گفت : « نزد من فتوّت آن است که انصاف بدهی و انصاف نطلبی .» اینک داستانی را در باره فتوّت از رساله قشیریه یادآور می شویم : مردی از حاجیان به مدینه بخفت ، چون برخاست پنداشت که همیان وی بدزدیده اند . زود بیرون آمد و امام جعفر صادق علیه السلام را دید . اندر وی آویخت و گفت : « همیان من تو بردی!» صادق گفت : « درآن چند بود ؟ » گفت: « هزار دینار » صادق او را به سرای خویش برد و هزار دینار به وی داد . چون مرد به سرای آمد ، همیان در خانه بود . به نزد امام جعفر صادق آمد و هزار دینار باز آورد .جعفر دینار ها را نگرفت و گفت : « چیزی را که از دست بدادیم ، باز نستانیم » مرد پرسید که این کیست ؟ گفتند جعفر صادق .
لینک مثنوی معنوی مولانایمان
http://www.moridemolana.com
زهرای عزیزم
چند وقتی است که مثنوی معنوی را با کاترین واستاد جلسه شعرمان شروع کرده ایم.از دفتر دوم شروع کرده ایم و من دارم خودم دفتر اول را می خوانم./ان روز به کاترین خیره شده بودم لپهایم گل انداخته بود.دوستش دارم.اما نمی توانم چیزی برایش بگویم نمیدانم چرا؟ولی کافی است به تو یا صفی الله فکر کنم....میبارانم........آنقدر آن شعر حجرالاسود را دوست داشتم که چندین بار خودم خواندم آخر خودم هم مخاطب شعرم قرار میگیرم...شعر عجیبی شده بود...برای هر تکه مان حرفی داشت...صدای صفی الله در گوشم مانده عین همان زنگولهها و همان هی هی چوپان ونی نی گفتنهای تو...نمی دانم همینجوری که هستید و نه کمتر و نه بیشتر از وجودتان لذت می برم........
زهرای عزیزم نمی دانم چگونه برایت بگویم ولی میگویم....بلخی من تو باید قدم در راه نهی تا راه بگویدت که چون باید رفت....یک بار از حضرت سید ابوطالب مظفری گفتی خب من اسم ایشان را در برنامه یار مهربان مخصوص افغانستان دیدم وفکر می کنم مثنوی خوانی در کنار ایشان برای تو فرصت بزرگی است.بلخ بانو چه استادی می خواهی از مولانا و شمس و حضرت رضا قدرتر؟به نظر من که اصلا نیازی به استاد نیست وقتی این بزرگان را در کنار داشته باشی و با انها مانوس باشی.با آن استاد هم میتوانی رابطه استادی و دانشجویی خود را داشته باشی و از او سوالاتت را بپرسی.ولی تحت تربیت گرفتن به نظر من خیلی مصلحت نیست.اگر من ویا صفیه نبودیم حضرت حافظ هست.شمس هاخته آی یعنی چهست.مولانا هست.
شاه خوبانی و منظورگدایان شدهای
قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه
من هم خالی ازاشتباه نیستم.اما حضرت حافظ گوشم را می کشند.
آن روز حضرت فیل مرا به هستی و مهرداد معرفی کرد.باید این کار را می کرد.می خواست مرا برگرداند.به خدا هیچ کس را مانند شیخ المشایخ سینا ندیده ام.البته هنوز که هنوز است قدر ومرتبه اش را نشناخته ام.هستی را که دیدم.یک جوری شدم.نامش سارا بود ومن هستی گذاشتم واو هم اسم مرا مینو گذاشت.شیخ المشایخ گفته بود ببینمش.با هم حرف زدیم.جلسه بعد او معبد سکوت بودا را داد به من و من فیه مافیه مولانا را.من برایم فرقی نمیکند کسی چه دینی دارد و چه اعتقادی.مهم اینست که انسانیت داشته باشدهستی مهرداد دوستش را به من معرفی کرد که در مشهد است.مهرداد خیلی عجیب بود.خیلی.در همان چندباری که دیدمش خیلی چیزها یادگرفتم و فهمیدم چرا هستی آنقدر دوستش دارد.حوری شده بود که دلتنگ که می شدم به مهرداد زنگ می زدم.از من آرام تر بود.از منی که سمبل آرامشم در همه جا.نق می زدم و به مهرداد میگفتم هیچ نشانه ای نیست و او میگفت آنتنهایت را باز بگذار.عالم پر از نشانه است.تو گیرنده ات ضعیف است.در آن کافی شاپ با لبخندی بر لب جوری نشسته بود که نمیتوانم آن را از خاطر ببرم.نام دیگر سینا را بودای خندان گذاشته ام از بس هر وقت زنگ میزنم می خندد و می گوید خوش باش!!!هستی را خیلی دوست داشتم.نمیدانم ولی او انگار دیگر رغبتی به دیدار من نداشت.من هم اصرار نمی کنم.هر که صلاح است حضرت حق او را در ارتباط با من نگه می دارند وآنکه صلاح نیست از حلقه ارتباطم بیرون می رود.حضرت عین القضات دیوانه ای است وصف ناشدنی .صدای عجیبی دارد.ندیدمش هنوز.میگوید وقتش نیامده.امام منبع الهام بسیاری از اشعار و گفته هایم شد.کاترین را هم که 5 سال است دارمش و ندارمش.نمی دانم یک جوریم وقتی با او هستم.کاترین نگاه برنده تیز و مهربانی دارد.یک جوری شبیه حضرت شمس است.هستی خنده و بیباکی را به من یاد داد.کاترین جدیت ادب وقت شناسی و قهر را.خیلی حرف زدم انگار. بلخی جان مثنوی معنوی بهترین استاد است.یادم هست روز اولی که سر کلاس استاد نبوی یازذه سال پیش نشستیم با الهام دوست روشن دلم دوست شدم.او که حالا فوق دکترایش را از انگلستان گرفته و استاد دانشگاه است و خیلی چیزها را می بیند.مثنوی معنوی و مقالات شمس منبع برکات بزرگند.همین طور بخوان.ممکن است نفهمی ولی بخوان مهم نیست.
میبوسمت.التماس دعا.
به صفی الله
مرگ تو را ببیند بمیرد
حضرت شمس
آرزو نبود صفیه
و تو در دلم نشسته ای/نوزاد ،جوان و پیر(همانطور که سعدی گفت که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی)
می آیم/قایق به قایق وکاسه کاسه می نوشمت
می آیم/بیت الحرام چشمانت را طواف می کنم /تو حجر الاسود را از من بستان
جای من در شادی آباد است تو بزرگ راه برو با موهای کوتاه واندام لاغرت چه بزرگ می زنی صفی الله!
صفی الله می گویم وانگار که بین صفا و مروه هروله می دوم اسماعیلم را بغل بگیر صفاییم!
مدینه رفته ام به دنبال تو دربه در وروی قبه الخضرا ومسجد النبی وحضرت مجمد و مسجد شیعیان و مسجد سلمان وقباد وتو را ندیدم صفی الله!تو در مشهد بودی؟!
من حرف می زنم صفی الله وتو را در غروبی رنگین آغوش می گیرم
شتر گم کرده ام در دستان توست؟!!آن عصای در گریبانت و آن هی هی چوپانیت دروغ نیست!!!!دستی بر سر گوسفندان بکش!!!
نگو انا! نگو حق!
بگو انالجق! که حلاج رشته هایش را پیش تو پنبه می کند
پارینه سنگی نگاهت را در موزه باستان به نمایش گذاشته اند
مردم می آیند/تو را می خواهند ببینند/بایزید از گور بر می خیزد و "سبحانک شانک" می گوید و آرام می خوابد
تو دریایی صفی الله! مرا دریاب! در آ!!!!دریاب!!!
پیراهنت را گرگ ها به یادگار نگه می دارند زوزه می کشند وبا شمن بزرگ برایت می رقصند
حالا بخند قند من!سمرقند من!
به بخارا می رویم وبخور عرفان می گیریم
بخند وبا عطر لبانت گنبدی کن همه شهر را
بایزید من!!!
بخند با من!!افغان مکن بانو!!
هروله بیا با من!تا سعی!تا صفا!و تا ابراهیم!!
و ذکر نگو! فکر کن! ذکر کن و مرده های بی تابوت را دور کعبه ببین و آن گدا را نان بده!و بیا تا به دور هم طواف کنیم و غوغایی برپا کنیم!!
خجرالاسود سیاهی چشمانت بود............
بلخ بانو!!!
خواهم آمد
خواهم آمد با جبلسمی از روح
و تو در چشمانم خیره خواهی شد
تلخ بانو!
تو مزه خرما می دهی!
تو مزه مزار شریف می دهی و مجسمه های بودای بامیان!
بلخ بانو!می آیم
لباس قرمزت را آماده کن
می خواهیم با مولانا برقصیم!
حجت الله غوغا می کند دور سرم می رقصد من جیغ می کشم و می خندم و به سینا خواهم گفت جهان موازی اینجاست............
حضرت عین القضات!!!!دازاین روی سیبیل بلخ بانو می چرخد
و من هی حق حق و هو هو می کنم می خواستند بلخ بانو را را در کیسه ای کنند
من نخواهم گذاشت تمام عارفان رد موهای بلخ بانو را باید بگیرند و طی کنند طریق را
بلخ بانو!!!!
می دوستمت می دوستمت !بگذار صفی الله هم بیاید و حضرت شمس را روی دست بگیریم/
بلخ بانو!!!!جسم جسد روح نیست/مرکب روح بود و لذت چاشنی روح/
من مهر تو را گرفتم علیشاه//////
نور علیشاه
افغان می کند /حضرت رضا می خواهم افغان بانو!!!و کمی مولانا ویک خورده حافظ و یک جهان شمس و نخودکی!!! ومه مه می خواهم و جنگل و دون خوان!!!
جسم را کمرنگ می کنیم////لذت روح صد برابر جسم بود ......
افغان بانو!!!!عین القضات شمس بانو می خواست و شیخ صحرایی حلاج بانو
من حضرت فیل می شدم و زیر درخت انجیر معابد به خواب می رفتم و تو را در خواب می دیدم
سحرکرشمه چشمت به خواب می دیدم
افغان بانو!!!!!!!!!!!!
غوغا بانو!
عین القضات
حضرت خضر
به گردنتان می آویزم و خدا را بو می کشم.......
آن مخدره خدر خاص ، آن مستوره اخلاص ، آن سوخته عشق و اشتیاق ، آن شیفته قرب و احتراق ، آن گمشده وصال ، آن مقبول الرجال ثانیه مریم صفیه ، رابعه العدویه رحمةالله علیهما. اگر کسی گوید ذکراو در صف رجال چرا کرده ای گویم که خواجه انبیا علیهم السلام می فرماید :ان الله لاینظر الی صورکم الحدیث . کار به صورت نیست به نیت است . کما قال علیه السلام یحشر الناس علی نیاتهم . اگر رواست دو ثلث دین از عایشه صدیقی رضی الله عنها فراگرفتن هم روا بود از کنیزکی از کنیزکان او فایده دنیی گرفتن . چون زن در راه خدای مرد بود او را زن نتوان گفت . چنانکه عباسه طوسی گفت :چون فردا در عرصات قیامت آواز دهند که یا رجال ! نخست کسی که پای در صف رجال نهد ، مریم بود علیها السلام .
کسی که اگر در مجلس حسن حاضر نبودی ترک مجلس کرد ی ،وصف او در میان رجال توان کرد . بل معنی حقیقت آن است که اطنجا که این قوم هستند همه نیست توحید اند . در توحید ، وجود من و تو که ماند تا به مرد و زن چه رسد . چنانکه بوعلی فارمذی می گوید رضی الله عنه نبوت عین عزت و رفعت است . مهتری و کهتری در وی نبود . پس ولایت همچنین بود . خاصه رابعه که در معاملت و معرفت مثل نداشت و معتبر جمله بزرگان عهد خویش بود و بر اهل روزگار حجتی قاطع بود . نقل است که آن شب که رابعه به زمین آمد درهمه خانه پدرش هیچ نبود که پدرش سخت مقل حال بود و یک قطره روغن نداشت که نافش چرب کند ؛ و چراغی نبود ، ورگویی نبود که دورپیچد ، و او را سه دختر بود . رابعه چهارم ایشان آمد . رابعه از آن گفتندش . پس عیالش آواز داد :به فلان همسایه شو ، قطره ای روغن خواه تا چراغ درگیرم .
و او عهد داشت که هرگز از هیچ مخلوق هیچ نخواهد . برون آمد و دست به در همسایه بازنهاد و باز آمد و گفت :در باز نمی کند .
آن سرپوشیده بسی بگریست . مرد در آن اندوه سر به زانو نهاد ، بخواب شد.پیغمبر را علیه السلام به خواب دید . گفت :غمگین مباش که این دختر که به زمین آمد سیده است که هفتاد هزار از امت من در شفاعت او خواهند بود .
پس گفت : فردا به بر عیسی زادان شو - امیر بصره - بر کاغذی نویس که بدان نشان که هر شب بر من صدبار صلوات فرستی و شب آدینه چهار صد بار صلوات فرستی ، این شب آدینه که گذشت مرا فراموش کردی . کفارت آن را چهار صد دینار حلال بدین مرد ده .
پدر رابعه چون بیدار شد .برخاست و آن خط بنوشت و به دست حاجبی به امیر فرستاد. امیر که آن خط بدید گفت :دو هزار دینار به درویشان دهید به شکرانه آن را که مهتر را علیه السلام ا زما یاد آمد و چهار صد دینار بدان شیخ دهید و بگویید می خواهم در بر من آیی تا تو را ببینم . اما روا نمی دارم که چون تو کسی پیش من آید. من آیم و ریش در آستانت بمالم . اماخدای برتو که هر حاجت که بود عرضه داری.
مرد زر بستد و هرچه بایست بخرید . پس چون رابعه پاره مهتر شد و مادر و پدرش بمرد در بصره قحطی افتاد و خواهران متفرق شدند . رابعه بیرون رفت . ظالمی او را بدید و بگرفت . پس به شش درم بفروخت و خریدار او را کار می فرمود به مشقت . یک روز می گذشت نامحرمی در پیش آمد . رابعه بگریخت و در راه بیفتاد و دستش از جای بشد . روی بر خاک نهاد و گفت :خدایا ! غریبم و بی مادر و پدر ، یتیم و اسیر مانده و به بندگی افتاده ، و دست گسسته ، و مرا از این غمی نیست الا رضای تو . می بایدم که تو راضی هستییا نه .
اوازی شنود که غم مخور که فردا جاهیت خواهد بود که مقربان آسمان به تو بنازند .
پس رابعه به خانه خواجه بازآمد و پیوسته به روز روزه می داشت و خدمت می کرد و درخدمت خدای تا روز برپای ایستاده می بود . یک شب خواجه او از خواب بیدار شد . در روزن خانه فرونگریست . رابعه دید سر به سجده نهاده بود و می گفت :الهی تودانی که هوای دل من در موافقت فرمان توست و روشنایی چشم من در خدمت درگاه توست . اگر کار به دست منستی یک ساعت از خدمت نیاسایمی ولکن هم تو مرا زیر دست مخلوق کرده ای .
این مناجات می کرد و قندیلی دید از بالای سر او آویخته معلق بی سلسله و همه خانه از فروغ آن نور گرفته . خواچه چون آن بدید بترسید . برخاست و به جای خود بازآمد و به تفکر بنشست تا روز شد . چون روز شد رابعه را بخواند و بنواخت و آزاد کرد .
رابعه گفت :مرا دستوری ده تا بروم .
دستوری داد . از آنجا بیرون آمد و در ویرانه ای رفت . پس ، از آن ویرانه برفت و صومعه ای گرفت و مدتی آجا عبادت کرد . بعد از آن عزم حجش افتاد. روی به بادیه نهاد . خری داشت ، رخت بر وی نهاد ، در میان بادیه خر بمرد . مردمان گفتند :این بار تو برداریم .
گفت : شما بروید که من بر توکل شما نیامده ام .
مردمان برفتند . رابعه تنها ماند . سر برکرد ، گفت : الهی پادشاهان چنین کنند . با عورتی غریب عاجز مرا به خانه خود خواندی . پس در میان راه خر مرا مرگ دادی و مرا به بیابان تنها گذاشتی .
هنوز این مناجات تمام نکرده بود که خر بجنبید و برخاست . رابعه بار بر وی نهاد و برفت .
راوی این حکایت گفت : به مدتی پس از آن خرک را دیدم که در بازار می فروختند . پس روزی چند به بادیه فرورفت . گفت :الهی دلم بگرفت .کجا می روم من کلوخی و آن خانه سنگی مرا تو هم اینجا می یابی .
تا حق تعالی بی واسطه به دلش گفت که :ای رابعه ! در خون هژده هزار عالم می شوی . ندیدی که موسی دیدار خواست . چند ذره ای تجلی به کوه افگندیم . به چهل پاره به طریق ، این جا به اسمی قناعت کن .
نقل است که وقتی دیگر به مکه می رفت . در میان راه کعبه را دید که به استقبال او آمده بود . رابعه گفت :مرا رب البیت می باید بیت چه کنم ؟ استقبال مرا از من تقرب الی شبرا تقربت الیه ذرعا می باید . کعبه را چه بینم . مرا استطاعت کعبه نیست ، به جمال کعبه چه شادی نمایم ؟
نقل است که ابراهیم ادهم رضی الله عنه چهار ده سال تمام سلوک کرد تا به کعبه شد . از آنکه در هر مصلا جایی دو رکعت می گزارد تا آخر بدانجا رسید ، خانه ندید . گفت :آه ! چه حادثه است ، مگر چشم مرا خللی رسیده است ؟
هاتفی آواز داد : چشم تو را هیچ خلل نیست ، اما کعبه به استقبال ضعیفه ای شده است که روی بدینجا دارد .
ابراهیم را غیرت بشورید . گفت :آیا این کیست ؟
بدوید . رابعه را دید که می آمد و کعبه با جای خویش شد . چون ابراهیم آن بدید گفت :ای رابعه ! این چه شور است که در جهان افگنده ای ؟
گفت :شور من در جهان نیفگنده ام . تو شور در جهان افکنده ای که چهار ده سال درنگ کرده ای تا به خانه رسیده ای .
گفت :آری ! چهارده سال در نماز بادیه قطع کرده ام .
گفت :تو در نماز قطع کرده ای و من در نیاز .
رفت و حج بگزارد و زار بگریست . گفت :ای بار خدای ! تو ، هم بر حج وعده ای نیکو داده ای و هم بر مصیبت . اکنون اگر حج پذیرفته ای ثواب حجم گو . اگر نپذیرفته ای این بزرگ مصیبتی است ، ثواب مصیبتم گو .
پس بازگشت و به بصره بازآمد و به عبادت مشغول شد تا دیگر سال . پس گفت :اگر پارسال کعبه استقبال من کرد من امسال استقبال کعبه کنم .
چون وقت آمد شیخ ابوعلی فارمذی نقل می کند که روی به بادیه نهاد و هفت سال به پهلو گردید تا به عرفات رسید . چون آنجا رسید هاتفی آواز داد :ای مدعی ! چه طلب است که دامن تو گرفته است ؟ اگر ما را خواهی تا یک تجلی کنم که در وقت بگدازی .
گفت :یا رب العزة! رابعه را بدین درجه سرمایه نیست ، اما نقطه فقر می خواهم .
ندا آمد که :یا رابعه فقر خشک سال قهر ماست که در راه مردان نهاده ایم . چون سر یک موی بیش نمانده باشد که به حضرت وصال ما خواهند رسید ، کار برگردد ، وصال فراق شود و تو هنوز در هفتاد حجابی از روزگار خویش تا از تحت این حجب بیرون نیایی ، و قدم در راه ماننهی و هفتاد مقام بنگدازی حدیث فقر با تو نتوان گفت . ولکن برنگر.
رابعه برنگریست . دریایی خون بدید. در هوا ایستاده .هاتفی آواز داد :این همه ، آب دیده عاشقان ماست که به طلب وصال ما آمدند که همه در منزلگاه اول فروشدند که نام و نشان ایشان در دو عالم از هیچ مقام برنیامد .
رابعه گفت :یا رب العزة ! یکی از دولت ایشان به من نمای .
در وقت عذر زنانش پدید آمد . هاتفی آواز داد :مقام اول ایشان آن است که هفت سال به پهلو می روند تا در راه ما کلوخی را زیارت کنند . چون نزدیک آن کلوخ رسند ، هم به علت ایشان را ه به کلیت بر ایشان فروبندند .
رابعه تافته شد . گفت :خداوندا ! مرا در خانه خود می نگذاری و نه در خانه خویشم می گذاری . یا مرا در خانه خویش بگذار یا در مکه به خانه خود آر . سر به خانه فرو نمی آوردم . تو را می خواستم . اکنون شایستگی خانه تو ندارم .
این بگفت و بازگشت .
نقل است که یک شب در صومعه نماز می کرد . ماندگی در او اثر کرد در خواب شد . از غایت استغراق حصیر در چشم او شکست . و خون روان شد و او را خبر نبود . دزدی درآمد چادری داشت ، برگرفت . خواست که بیرون شود راه در باز نیافت . چادر بنهاد و برفت . راه بازدید . برفت و باز چادر برگرفت ، بیامد راه نیافت. از چادر بنهاد . همچنطن چند کرت تا هفت بار از گوشه صومه آواز آمد که :ای مرد ! خود را رنجه مدار که او چندین سال است تا خود را به ماسپرده است . ابلیس زهره ندارد ، که گرد او گردد ! دزدی را که زهره آن بود که گرد چادراو گردد برورنجه مباش . ای طرار ! اگر یک دوست خفته است یک دوست بیدار است و نگاه دارد .
نقل است که دو بزرگ دین به زیارت او درآمدند . هر دو گرسنه بودند . با یکدیگر گفتند :بو که طعامی به ما دهد که طعام او از جایگاه حلال بود .
چون بنشستند ایزاری بود ، دو گرده برو نها د .ایشان شاد شدند . سائلی فرادرآمد رابعه هر دو گرده بدو داد .ایشان هردو متغیر شدند وهیچ نگفتند . زمانی بود کنیزکی درآمد و دسته ای نان گرم آورد و گفت :این ، کدبانو فرستاده است .
رابعه شمار کرد . هژده گرده بود . گفت :مگر که این به نزدیک من نفرستاده است .
کنیزک هرچند گفت سود نداشت . کنیزک بستد وببرد.مگر دو گرده از آنجا برگرفته بود از بهر خودش .از کدبانو پرسید :آن هر دو بر آنجا نهاد و باز در آورد . رابعه بشمرد . بیست گرده بود برگرفت و گفت این مرا فرستاده است .
و در پیش ایشان بنهاد . می خوردند و تعجب می کردند . پس بدو گفند :این چه سر بود که اما را نان تو آرزو کرد ، از پیش ما برگرفتی و به درویش دادی ، آنگاه نان گفتی که هژده گرده است از آن من نیست ، چون بیست گرده شد بستدی ؟
گفت :چون شما در آمدیت دانستم که گرسنه اید . گفتم دو گرده در پیش دو بزرگ چون نهم ؟ چون سائل به درآمد ورا دادم و حق تعالی را گفتم الهی تو گفته ای که یکی را ده باز دهم ، و در این به یقین بودم . اکنون دو گرده برای رضای تو بدادم تا بیست بازدهی برای ایشان . چون گرده هژده آوردند بدانستم که از تصرفی خالی نیست یا از آن من نیست .
نقل است که وقتی خادمه رابعه پیازی می کرد که روزها بود تا طعام نساخته بودند . به پیاز حاجت بود . خادمه گفت :از همسایه بخواهم .
رابعه گفت :چهل سال است تا من با حق تعالی عهد دارم که از غیر او هیچ نخواهم . گو پیاز مباش.
در حال مرغی از هوا درآمد ، پیازی پوست کنده در تابه انداخت . گفت :از مکر ایمن نیم .
ترک پیاز کرد و نان تهی بخورد .
نقل است که یک روز رابعه به کوه رفته بود . خیلی از آهوان و نخجیران و بزان و گوران گرد او درآمده بودند و درو نظاره می کردند و بدو تقرب می نمودند . ناگاه حسن بصری پدید آمد . چون رابعه را بدید روی بدو نها د. آن حیوانات که حسن را بدیدند همه به یکبار برفتند . حسن که آن حال بدید متغیر گشت و دلیل پرسید :
رابعه گفت :تو امروز چه خورده ای؟
گفت :پیه پیاز .
گفت :تو پیه ایشان خوری چگونه از تو نگریزند .
نقل است که وقتی رابعه را بر خانه حسن گذرافتاد ، حسن سر به دریچه برون کرده بود و می گریست . آب چشم حسن بر جامه رابعه افتاد. گفت :ای استاد ! این گریستن از رعونات نفس است . آب چشم خویش نگه دار تا در اندرون تو دریایی شود .چندانکه در آن دریا دل را بجویی بازنیابی الا عند ملک مقتدر.
حسن را این سخن سخت آمد اما تن نزد تا یک روز که به رابعه رسید سجاده بر آب افگند و گفت ای رابعه ! بیا تا اینجا دو رکعت نماز کنیم .
رابعه گفت :ای حسن ! تو خود را در بازار دنیا آخرتیان را عرضه بدار.چنان باید که ابناءجنس تو از آن عاجز باشند .
پس رابعه سجاده در هوا انداخت و بر آنجا پرید و گفت :ای حسن ! بدانجا آی تا مردمان ما را نبینند .
حسن را آن مقام نبود . رابعه خواست تا دل او بدست آورد گفت :ای حسن ! آنچه تو کردی جمله ماهیان بکنند و آنچه من کردم مگسی بکند . باید که از این دوحالت به کار مشغول شد .
نقل است که حسن بصری گفت : یک شبانه روز با رابعه بود م و سخن طریقت و حقیقت گفتم که نه در خاطرمن گذشت که مردی ام و نه بر خاطر او که زنی است . آخرالامر برخاستم نگاه کردم ، خویشتن را مفلسی دیدم ، و رابعه را مخلصی .
نقل است که شبی حسن و یاری دو سه بر رابعه گذشتند . رابعه چراغ نداشت . ایشان را دل روشنایی خواست . رابعه به دهن پف کرد . در سر انگشت خویش ، و آن شب تا روز انگشت او چون چراغ می افروخت ، و تا صبح بنشستند در آن روشنایی . اگر کسی گوید این چون بود ، گویم چنانکه دست موسی علیه السلام . اگر گوید پیغمبری بود ، گویم :هرکه متابعت نبی کند او رااز نبوت ذره ای نصیب تواند بود ، چنانکه پیغمبر می فرماید :هرکه یک دانگ از حرام با خصم دهد درجه ای از نبوت بیابد . گفت :خواب راست یک جزو است از چهل جزو نبوت .
نقل است که وقتی رابعه حسن را سه چیز فرستاد : پاره ای موم و سوزنی و مویی . پس گفت :چون موم باش ، عالم را منور دار و تو می سوز .و چون سوزن باش برهنه ، پیوسته کاری کن. چون این هردو کرده باشی به مویی هزار سالت کار بود .
نقل است که حسن رابعه را گفت :رغبت کنی تا نکاحی کنیم و عقد بندیم .
گفت :عقد نکاح بر وجودی فروآید . اینجا وجود برخاسته است که نیست خود گشته ام . و هست شده بدو ، و همه از آن او ام . درسایه حکم اوام ، خطبه از او باید خواست نه از من .
گفت :ای رابعه ! این چه یافتی ؟
گفت :به آنکه همه یافتها گم کردم درو.
گفت :او را چه دانی ؟
گفت :یا حسن ! چون تو دانی ، ما بیچون دانیم .
نقل است که یک روز حسن به صومعه او رفت و گفت :از آن علمها که نه به تعلیم بوده فرود آمد ه بود مرا حرفی بگوی .
گفت :کلابه ای ریسمان رشته بودم تا بفروشم و از آن قوتی سازم . بفروختم و دو درست سیم بستدم . یکی در این دست گرفتم و یکی در آن دست . ترسیدم که اگر هردو در یک دست گیرم جفت گردد و مرااز راه برد. فتوحم امروز این بود .
گفتند حسن می گوید :اگر یک نفس در بهشت از دیدار حق محروم مانم چنان بنالم و بگریم که جلمه اهل بهشت را بر من رحمت آید. رابعه گفت :این نیکوست اما اگر چنان است که در دنیا یک نفس از حق تعالی غافل می ماند همین ماتم و گریه و ناله پدید آید ، نشان آنست که در آخرت چنان است که گفت و اگرنه آن چنان است .
گفتند :چرا شوهر نکنی ؟
گفت :سه چیز از شما می پرسم مرا جواب دهید تا فرمان شما کنم . اول آنکه در وقت مرگ ایمان به سلامت بخواهم برد یا نه ؟
گفتند :ما نمی دانیم .
دوم آنکه در آن وقت که نامه ها به دست بندگان دهند نامه ای به دست راست خواهند داد یا نه ؟
گفتند :
سوم آنکه در آن ساعت که جماعتی ازدست راست می برند و جماعتی از دست چپ مرا از کدام سوی خواهند برد ؟
گفتند :نمی دانیم .
گفت :اکنون این چنین کسی که این ماتم در پیش دارد چگونه مرا پروای عروسی بود .
وی را گفتند :از کجا می آیی؟
گفت :از آن جهان .
گفتند :کجا خواهی رفت ؟
گفت :بدان جهان .
گفتند :بدین جهان چه می کنی ؟
گفت :افسوس می دارم .
گفتند :چگونه ؟
گفت :نان این جهان می خورم و کار آن جهان می کنم .
گفند :شیرین زبانی داری ، رباط بانی را شایی .
گفت :من خود رباط بانم . هرچه اندرون من است برنیارم . و هرچه بیرون من است در اندرون نگذارم . اگر کسی درآیدو برود با من کار ندارد . من دل نگاه دارم ، نه گل.
گفتند :حضرت عزت را دوست می داری .
گفت :دارم .
گفتند :شیطان را دشمن داری؟
گفت :نه .
گفتند :چرا .
گفت :ا زمحبت رحمان پروای عداوت شیطان ندارم ، که رسول علیه السلام به خواب دیدم که مرا گفت :یا رابعه مرا دوست داری ؟ گفتم :یا رسول الله کی بود که تو را دوست ندارد. ولکن محبت حق مرا چنان فروگرفته است که دوستی و دشمنی غیر را جای نماند .
گفتند :محبت چیست ؟
گفت :محبت از ازل درآمده است و برابد گذشته و در هژده هزار عالم کسی را نیافته که یک شربت از او درکشد تا آخر واحق شد و ازو این عبارت در وجود آمد که یحبهم و یحبونه .
گفتند :تو او را که می پرستی می بینی ؟
گفت :اگر ندیدمی نپرستیدمی .
نقل است که رابعه دایم گریان بودی . گفتند :این چندین چرا می گریی؟ گفت :از قطعیت می ترسم که با او خو کرده ام . نباید که به وقت مرگ ندا آید که ما را نمی شایی .
گفتند :بنده راضی کی بود ؟
گفت :آنگاه که از محنت شاد شود . چنانکه از نعمت .
گفتند :کسی که گناه بسیار دارد اگر توبه کند درگذرد.
گفت :چگونه توبه کند .مگر خدایش توبه دهد و درگذارد ، و سخن اوست که با بنی آدم از دیده به حق منزل نیست . از زفانها بدو راه نیست ، و سمع شاهراه زحمت گویندگان است ، ودست و پای ساکنان حیرت اند . کار با دل افتاد بکوشید تا دل را بیدار دارید . که چون دل بیدار شد او را به یار حاجت نیست . یعنی دل بیدار آن است که گم شده است در حق و هر که گم شد یا رچه کند . الفناء فی الله آنجا.
و گفت :استغفار به زبا ن ، کار دروغ زنان است .
و گفت :اگر ما به خود توبه کنیم به توبه دیگر محتاج باشیم .
و گفت :اگر صبر مردی بودی ، کریم بودی .
و گفت :ثمره معرفت روی به خدای آوردن است .
و گفت :عارف آن بود که دلی خواهد از خدای . چون خدای دلی دهدش ، در حال دل به خدای بازدهد تا در قبضه او محفوظ بماند و در ستر او از خلق محجوب بود .
صالح مری بسی گفتی که هر که دری می زند زود باز شود .
رابعه یکبار حاضر بود . و گفت :با که گویی که این در بسته است وباز خواهند گشاد . هرگز کی بسهت بود تا باز گشایند .
صالح گفت :عجبا ! مردی جاهل و زنی ضعیف دانا .
یک روز رابعه را دید که می گفت :وا اندوها !
گفت :چنین گوی که وای از بی اندوهیا ، که اگر اندوهگین بودی زهرت نبودی که نفس زدتی .
نقل است که وقتی یکی را دید که عصابه ای بر سر بسته بود .
گفت :چرا عصابه بسته ای ؟
گفت :سرم درد می کند .
گفت :تو را چند سال است ؟
گفت :سی سال است .
گفت :بیشتر عمر در درد و غم بوده ای ؟
گفت :نه .
گفت :سی سال تنت درست داشت ، هرگز عصابه شکر برنبستی . به یک شب که درد سرت داد عصابه شکایت درمی بندی .
نقل است که چهار درم سیم به یکی داد که مرا گلیمی بخر که برهنه ام . آن مرد برفت و باز گردید . گفت :یا سیده ! چه رنگ بخرم ؟
رابعه گفت :چون رنگ در میان آمد به من ده .
آن سیم بستد و در دجله انداخت . یعنی که هنوز گلیم ناپوشیده تفرقه پدید آمد .
وقتی در فصل بهار در خانه شد وسر فرو برد. خادمه گفت :یا سیده ! بیرون آی تا صنع بینی .
رابعه گفت :تو باری درآی تا صانع بینی . شغلتنی مشاهدة الصانع عن مطالعة المصنوع .
نقل است که جمعی بر او رفتند . او را دیدند که اندکی گوشت به دندان پاره می کرد . گفتند :کارد نداری تا گوشت پاره می کنی؟
گفت :من از بیم قطعیت هرگز کارد چه در خانه نداشتم و ندارم .
نقل است که یکبار هفت شبانه روز به روزه بود و هیچ نخورده بود و به شب هیچ نخفته بود . همه شب به نماز مشغول بود . گرسنگی از حد بگذشت . کسی به درخانه اندر آمد و کاسه ای خوردنی بیاورد . رابعه بستد و برفت تا چراغ بیاورد . چون باز آمد گربه آن کاسه بریخته بود. گفت :بروم و کوزه ای بیاورم و روزه بگشایم .
چون کوزه بیاورد چراغ مرده بود . قصد کرد تادر تاریکی آب باز خورد . کوزه از دستش بیفتاد و بشکست . رابعه بنالید و آهی برآورد که بیم بود که نیمه خانه بسوزد.
گفت :الهی این چیست که با من بیچاره می کنی ؟
آوازی شنود که :هان ! اگر می خواهی تا نعمت جمله دنیا وقف تو کنم ، اما اندوه خویش از دلت وابرم . که اندوه و نعمت دنیا هر دو در یک دل جمع نیاید . ای رابعه ! تو را مرادی است و ما را مرادی . ما و مراد تو هردو در یک دل جمع نیاییم .
گفت :چون این خطاب بشنودم چنان دل از دنیا منقطع گردانیدم و امل کوتاه کردم که سی سال است چنان نماز کردم که هر نمازی گزاردم چنان دانستم که این واپسین نمازهای من خواهد بود و چنان از خلق سربریده گشتم که چون روز بود از بیم آنکه نباید که کسی مرا از او به خود مشغول کند . گفتم :خداوندا ! به خودم مشغول گردان تا مرا از تو مشغول نکنند .
نقل است که پیوسته می نالیدی . گفتند :ای عزیزه عالم ! هیچ علتی ظاهر نمی بینم و تو پیوسته با درد و ناله می باشی ؟
گفت :آری ! علتی داریم ، از درون سینه ، که همه طبیبان عالم از درمان آن عاجزاند . و مرهم جراحت وصال دوست است . تعللی کنیم تا فردا بود که به مقصود برسیم که چون دردزده نه ایم خود را به دردزدگان می نماییم که کم از این نمی باید .
نقل است که جماعتی از بزرگان بر رابعه رفتند . رابعه از کیی پرسید :تو خدایرا از بهر چرا پرستی ؟
گفت :هفت طبقه دوزخ عظمتی دارد و همه را بدو گذر می باید کرد ، ناکام از بیم هراس .
دیگری گفت :درجات بهشت منزلی شگرف دارد ، پس آسایش موعود است .
رابعه گفت :بد ، بنده ای بود که خداوند خویش را از بیم و خوف عبادت کند یا به طمع مزد .
پس ایشان گفتند :تو چرا می پرستی خدایرا ؟ طمع بهشت نیست ؟
گفت :الجار ثم الدار . گفت ما را نه خود تمام است که دستوری داده اند تا او را پرستیم .اگر بهشت و دوزخ نبودی او را اطاعت نبایستی داشت .استحقاق آن نداشت که بی واسطه تعبد او کنند .
نقل است که بزرگی بر او رفت .جامه او سخت با خلل دید .گفت :بسیار کسانند که اگر اشارت کنی در حق تو نظر کنند .
رابعه گفت :من شرم دارم که دنیا خواهم از کسی که دنیا جمله ملک اوست .پس چگونه توانم خواستن دنیا ازکسی که در دست او عاریت است .
مرد گفت :اینت بلند همتی پیرزنی بنگر که او را چگونه بدین بالا برکشیده اند که دریغ می آیدش که وقت خویش مشغول کند به سوالی از او .
نقل است که جماعتی به امتحان بر او در شدند و خواستند که بر او سخنی بگیرند.پس گفتند همه فضیلتها بر سر مردان نثار کرده اند و تاج نبوت بر سر مردان نهاده اند و کمر کرامت بر میان مردان بسته اند .هرگز پیغمبری به هیچ زن نیامده است .
رابعه گفت : این همه هست ولکن منی و خود پرستی و انا ربکم الاعلی , از گریبان هیچ زن بر نیامده است و هیچ زن هرگز مخنث نبوده است .اینها در مردان وادید آمده است .
نقل است کی وقتی بیمار شد و بیماری سخت بود .پرسیدند :سبب این چه بود ؟
گفت :نظرت الی الجنه فادبنی ربی ,در سحرگاه دل ما به سوی بهشت نظر کرد .دوست با ما عتاب کرد ,این بیماری از عتاب اوست.
پس حسن بصری به عیادت او آمد .گفت :خواجه ای دیدم از خواجگان بصره .بردر صومعه رابعه کیسه زر پیش نهاده می گریست.گفتم :ای خواجه !چرا می گریی ؟
گفت :از برای این زاهده زمان که اگربرکات او از میانه خلق برود خلق هلاک شود .
و گفت :چیزی آورده ام برای تعهد او و ترسم که بنستاند .تو شفاعت کن تا قبول کند .
حسن در رفت و بگفت .رابعه به گوشه چشم بدو نگریست .گفت :هو یرزق من یسبه فلا یرزق من یحبه .کسی که او را ناسزا می گوید روزی از او باز نمی گیرد .کسی که جانش جوش محبت او می زند رزق از او چگونه باز گیرد که تامن او را شناخته ام پشت در خلق آورده ام و مال کسی نمی دانم که حلال است یانی.چون بستانم که به روشنی چراغ سلطانی به پیراهنی بدوختم که دریده بودم .روزگاری دلم بسته شد .تا یادم آمد پیراهن بدریدم .آنجا که دوخته بودم تا دلم گشاده شد .آن خواجه را عذر خواه تا دلم دربند ندارد .
عبدالواحد عامر می گوید :من و سفیان سوری به بیمار پرسی رابعه درشدیم .از هیبت او سخن ابتدا نتوانستیم کرد .سفیان را گفتم :چیزی بگو .
گفت : اگر دعایی بگویی این رنج بر تو سهل کند .
روی بدو کرد و گفت :یا سفیان تو ندانی که این رنج به من که خواسته است نه خداوند خواسته است .
گفت : بلی !
گفت :چون می دانی پس مرا می فرمایی که از او درخواست کنم به خلاف خواست او ؟دوست او را خلاف کردن روا نبود .
پس سفیان گفت : یا رابعه !چه چیزت آرزوست؟
گفت : یا سفیان !تو مردی از اهل علم باشی ,چرا چنین سخن می گویی که چه آرزو می کندت ؟به عزت الله که دوازده سال است که مرا خرمای تو آرزو می کند ,تو می دانی که در بصره خرما را خطری نیست .من هنوز نخوردم که بنده ام و بنده را با آرزو چه کار ؟اگر من خواهم و خداوند نخواهد ,این کفر بود .آن باید خواست که او خواهد تا بنده ای به حقیقت او باشی.اگر او خود دهد آن کاری دگر بود .
سفیان گفت :خاموش شدم و هیچ نگفتم .
پس سفیان گفت :در کار تو چون سخن نمی توان گفت ,در کار من سخنی بگوی.
گفت :تو نیک مردی .اگر نه آن است که دنیا را دوست داری .و گفت روایت حدیث دوست داری .یعنی این جاهی است .
سفیان گفت :مرا رقت آورد .گفتم :خداوندا!از من خوشنود باش.
رابعه گفت :شرم نداری که رضای کسی جویی که تو از او راضی نیی.
نقل است که مالک دینار گفت :دربر رابعه شدم و او را دیدم با کوزه ای شکسته که از آنجا آب خوردی و وضو ساختی ,و بوریایی کهنه وحشتی که وقتی سر بر آنجا نهادی .و گفت :دلم درد گرفت .گفتم :مرا دوستان سیم دار هستند .اگر می خواهی تا از برای تو چیزی از ایشان بستانم .
گفت :ای مالک !غلطی عظیم کردی.روزی دهنده من و از آن ایشان یکی نیست ؟
گفتم :هست .
گفت :روزی دهنده درویشان را فراموش کرده است به سبب درویشی و توانگران را یاد می کند به سبب توانگری ؟
گفتم :نه .
پس گفت :چون حال می داند چه با یادش دهم ؟او چنین خواهد ,ما نیز چنان خواهیم که او خواهد .
نقل است که یک روز حسن بصری و مالک دینار و شقیق بلخی دربر رابعه رفتند و او رنجور بود .حسن گفت :لیس بصادق فی دعواه من لم یصبر علی ضرب مولاه.صادق نیست در دعوی خویش هر که صبر نکند بر زخم مولای خویش .
رابعه گفت : از این سخن بوی منی می آید .
شقیق گفت :لیس بصادق فی دعواه من لم یشکر علی ضرب مولاه.صادق نیست در دعوی خویش هر که لذت نیابد از زخم دوست خویش .
رابعه گفت :به از این می باید .
گفتند :تو بگوی .
گفت :لیس بصادق فی دعواه من لم ینس الضرب فی مشاهده مولاه.صادق نیست در دعوی خویش هرکه فراموش نکند الم زخم در مشاهده مطلوب خویش .این عجب نبود که زنان مصر در مشاهده مخلوق الم زخم نیافتند اگر کسی درمشاهده خالق بدین صفت بود بدیع نبود .
نقل است که از بزرگان بصره یکی در آمد و بر بالین او نشست و دنیا را می نکوهید سخت .رابعه گفت:تو سخت دنیا دوست می داری .اگر دوستش نمی داری چندینش یاد نکردیی که شکننده کالا خریدار بود .اگر از دنیا فارغ بودی به دنیا به نیک و بد او نکردتی ,اما از آن یاد می کنی که من احب شیا اکثر ذکره , هر که چیزی دوست دارد ذکر آن بسی کند.
حسن گفت : یک روز نماز دیگر بررابعه رفتم .او چیزی بخواست پخت .گوشت در دیگ افگنده بود ,آب در کرده .چون با من در سخن آمد گفت :این سخن خوشتر از دیگ پختن .
همچنان حدیث می کرد تا نماز شام گزاردیم .پاره نانی خشک بیاورد و کوزه آب تا روزه بگشاییم.رابعه رفت تا دیگ برگیرد .دست او بسوخت .نگاه کردیم ,دیگ پخته شده بود و می جوشید ,به قدرت حق تعالی .بیاورد و با آن گوشت بخوردیم و خوردنی بود که بدان خوش طعامی هرگز نخورده بودیم .رابعه گفت :بیمار برخاسته دیگ چنین سازد.
سفیان گفت :در نزدیک رابعه شدم ,درمحراب شد و تا روز نماز می کرد و من در گوشه دیگر نماز می کردم,تا وقت سحر.پس گفتم :به چه شکر کنیم آن را که ما را توفیق داد تا همه شب وی را نماز کردیم .
گفت :بدانکه فردا روزه داریم .
گفت : بار خدایا !اگر مرا فردای قیامت به دوزخ فرستی سری آشکارا کنم که دوزخ از من به هزارساله راه بگریزد .
و گفتی :الهی ما را از دنیا هر چه قسمت کرده ای به دشمنان خود ده و هر چه از آخرت قسمت کرده ایی به دوستان خود ده که مرا تو بسی.
و گفتی :خداوندا !اگر تو را از بیم دوزخ می پرستیم در دوزخ بسوز , و اگر به امید بهشت می پرستیم ,بر من حرام گردان .و اگر برای تو تو را می پرستیم ,جمال باقی دریغ مدار.
و د ر مناجات می گفت :بار خدایا !اگر مرا فردا در دوزخ کنی من فریاد بر آورم که وی را دوست داشتم .با دوست این کنند ؟
هاتفی آوازداد :یا رابعه لا تظنی بنا ظن السوء.به ما گمان بد مبر که ما تو را در جوار دوستان خود فرود آریم تا با ما سخن ما می گویی .
و در مناجات می گفت :الهی !کار من و آرزوی من در دنیا از جمله دنیا یاد تو است , و در آخرت از جمله آخرت لقای تواست .از من این است که گفتم.تو هر چه خواهی کن .
و در مناجات یک شب می گفت :یا رب!دلم حاضر کن ,یا نماز بی دل بپذیر.
چون وقت مرگش در آمد مردمان بیرون شدند و در فراز کردند .آوازی شنیدند که :یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه الایه .زمانی بود هیچ آواز نیامد .در باز کردند ,جان بداده بود .بزرگان چنین گفتند که رابعه به دنیا در آمد و به آخرت رفت و هرگز با حق گستاخی نکرد و هیچ نخواست و نگفت که مرا چنین دار و چنین کن تا بدان چه رسد که از خلق چیزی خواستی .
بعد از مرگ اورا به خواب دیدند .گفتند :حال گوی تا از منکر و نکیر چون رستی ؟
گفت :آن جوانمردان در آمدند ,گفتند که من ربک ؟
گفتم :باز گردید و خدایرا گویید که با چندین هزار هزار خلق پیرزنی را فراموش نکردی ؟من که در همه جهان تو را دارم ,هرگزت فراموش نکنم .تا کسی را فرستی که خدای تو کیست؟
محمد بن اسلم الطوسی و نعمی طرطوسی که در بادیه سی هزار مرد را آب دادند هر دو به خاک رابعه آمدند .آن لاف که می زدی که سر به هر دو سرای فرو نیارم ,حال به کجا رسید ؟
آواز آمد که :رسیدم بدانچه دیدم .رحمه الله علیها
زهرای عزیزم
حالا می فهمم که چرا طعم بلخ می دهی تلخ بانو!!حلا می فهمم.دیروز که صدایت را شنیدم،آن تلخی را حس کردم.صدایی که قلبم را به دهانم آورد.می دانستم.می دانستم اعجوبه ای از دیاری دیگر می تواند دلم را ببرد وشوری عجیب در من پدید آورد.بلخ بانو!خرمایی خوردنی!!!بر من بیاویز غم هزار ساله زن افغان را!!!
زهرای عزیزم
هرآنچه که فکر کردهای درست است و هر آنچه نوشته ای.جالب بود.تو هنگامی آمدی که من کمی از حضرت شمس دورشده بودم وتو مرا به شمس بازگرداندی و من هم شاید تو را به مولانا.
این شعر را خیلی وقت بود می خواستم برایت بنویسم.اما به قول علیرضا شاید زمانش نرسیده بود.دیشب با آنکه خیلی خسته بودم و خواب چشمانم را ربوده بود نیرویی فشار می آورد که بنشین و بنویس!
این چیزها عجیب نیست.همان روزی که کاترین جلسه اولی کهامد نشست کنارم و ما با هم مثنوی خواندیم . گفت در طویله خران گیر کردهام ویا الهام دوست روشن دلم که در یک دانشگاه بودیم و کلاس مثنوی ابراهیم نبوی را با هم شروع کردیم وتفال زد به مولانا و حضرت مولانا گفتنذ:آرزومی خواه لیک اندازه خواه!
زمانی که تو نبودی و من نه شماره ای از تو داشتم و نه هیچ تو را می دیدم که کنار نیمکتی کنار یک درخت نشسته ای اشکهایت روی گونه هایت میچکد و دستانت را به سوی من گرفته ای و دستانت را گرفتم.
تو که آمدی با خودت بویی آوردی که من از پشت این رایانه شنیدم.تو بلافاصله بعد از آن آمدی که من از پیش حضرت دوست برمیگشتم و این اتفاقی نبود.
هیچ کدام از اینها اتفاقی نیست زهرا جان.حضرت مولانا و حضرت شمس حضرت رضا و از همه مهمتر حضرت حق خواسته اند.
کمی سخت است برایم این پشت بنشینم و حرف بزنم.باید ببینمت.باید بیایم مشهد.باید بیایم پیش تو و حضرت رضا.
فکر می کنم مولانا به این دلیل گوشت را کشیده اند که گوش نکرده ای به حرفهایشان.غلام رضا به دیدار معشوق شتافته و تو به جای آنکه برقصی و شادی کنی زانوی غم به بغل گرفته ای.
ای دل سوی دلدار شو ای یار سوی یار شو
تا عاشق آن یارم بیکارم و بر کارم
سرگشته و پابرجا ماننده پرگارم
ماننده مریخی با ماه و فلک خشمم
وز چرخ کله زرین در ننگم و در عارم
گر خویش منی یارا می بین که چه بیخویشم
ز اسرار چه می پرسی چون شهره و اظهارم
جز خون دل عاشق آن شیر نیاشامد
من زاده آن شیرم دلجویم و خون خوارم
رنجورم و می دانی هم فاتحه می خوانی
ای دوست نمیبینی کز فاتحه بیمارم
حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد
وز تندی اسرارم حلاج زند دارم
جواب سوال خون آلودت را حضرت مولانا داد!من هم بعد جواب میدهم.
میبوسمت.التماس دعا.
هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را
مولانا
این شعر تقدیم به زهرای عزیزم
زهرا
می چرخم،می چرخم در حرم وتو را می بینم/
روی ضریح
روی نیمکت.با موهای بلند پریشان
زهرای درخشان من/زهری روی دستانم بریز/
من قلبم را روی پاهایت گذاشتم/
بیا زهرا/بیا با من به قونیه/به سماع
ودر خط خونیت برقص با من و موهایت را به باد بده تا پستانت را
انار گونه بچینند چشمان درویشان
بیا زهرا
بیا با من تا نیچه
و هر که با ما نیامد
به او چه به من چه
زهرا!روبروی چشمانت دون خوان ظاهر می شود و شکارت می کند
من قورتش می دهم زهرا من قورتش می دهم
دردت را بکوب روی سر دارکوب ها تا بکوبند روی درخت
ودرخت جان بگیرد و بو بدهد بوی خون و بوداشود..........
زهرا راه می روم زهرا و زهر می دهی مرا وتریاک می شود
خون مزه خدا می دهد زهرا/مزمزه می کنی/درد می کشی .افلاک را درک می کنی
درد همان درک بود و دعا همان اجابت/جلوی تو تمام لاک پشت ها به رقص در می آیند......
زهرای عزیزم
مطلب قبل را که نوشتم خانم شیرین ناراحت شده بود مرا به روشنفکری و ادا در آوردن و اینها محکوم کرده بود!
قبل از آن که به این مطلب برسم تو بگو دختر جان کجایی؟نمیگویی دلمان تنگت می شود؟
نمیگویی من هر شب تو را روی یک نیمکت پشت یک رودخانه با موهای بلند پریشان ودماغ قلمی میبینم که با چشم هایی گریان دستانت را به سمت من گرفته ای و من آن ها را می گیرم و روی قلبم می گذارم؟نمیگویی من چقدر دوستت دارم؟
من داشتم برای تو روشنگری می کردم که شیرین آمد و گفت روشنفکری می کنی؟به نظر تو بیان کردن خود و احساسات خود همان اکسپرسیونیسم است که منجر به روشن شدن فکر می شود؟
چه چیز فکر را روشن می کند؟و چه چیز تاریکش می کند؟آیا ما باید زن بودن خود را(که طبیعی است) برای خودمان هم پنهان کنیم؟جواب این ها را خود شیرین نیز باید بدهد.به هر حال قصد من روشنگری بود نه روشنفکری!
دیروز نشستم فیلم مرگ و عشق وودی آلن را دیدم.جالب بود.فیلم های وودی آلن خیلی فلسفیند حتما باید ببینی.
می بوسمت.
زهرای عزیزم
حس سگ ولگرد صادق هدایت را دارم.همان که با چشمهای معصوم به دنبال کسی می گشت که برایش فداکاری کند،لمسش کند،و.....
نمی دانم آقاچی قسمت من هست یا نه؟راستش به حرف شاملو شک کرده ام.می گویم باید دوست داشتن را فریاد زد و روی همه جا نوشت حتی روی در دستشویی.......
میخواستی بروی اصفهان سر از همدان درآوردی؟؟راستش درد پریودی را نمی دانم چیست
قبلا که سه ماه یک بار پریود می شد،حالا هم که ماهی یک بار است بی سر وصدا می آید و می رود،در آن لحظات است که دلم بیشتر خدا و آقاچی می خواهد......در این لحظات بیشتر دعایم کن زهرا جان،در همه لحظات مخصوصا حرم دوست حرم حضرت رضا که نامشان را که می برم دیوانه می شوم.سر قبر آقای نخودکی.بنشین و حرم را نگاه کن.
میبوسمت.ا.لتماس دعا
من هی منتظر تو بودم
هی هی هیهات بر من
تو را میخواستم
ماهی زنده/خرس ماده روی درخت ر ا ببین منم پنجه می کشم به تمام فرصتها
میخواستم تو را قورت نداده/گاز بگیرم وفکر کنم تمام قوم مایا در من حلول کرده اند که تو را پله پله به قربانگاه می فرستم تا عروس باران شوی
زیر باران میدیدمت/گرگ می شدم و زوزه می کشیدم/و به تمام میمونهای کاپوچی می خندیدم/
حالاببین مرا/طبل می زنم/و دررقصی عجیب آواز می خوانم/و تو در من باید بمیری
از کرم شبتاب وعنکبوت زیبا و کوسه یادبگیر جفت گیری را و ببین و بمیر برایم
محرم می شود/سرت را در دست می گیرم/حسین دراه حق مرد/تو در راه من/خونت خوشمزه بود/حسین سر نیزه قرآن می خواند و تو روی دستان من نفست بند می اید
به خدا وحشی نبودم/بربری بدر لبهایم که تو را دوست می داشت.......
زهرای عزیزم
دیروز نه نه نود بود.حس میکردم باید یک چیزی اتفاق بیفتد.خب در آن جلسه که رفتم چیزهایی اتفاق افتاد.سخنران داشت از آرزوها و میزان تاثیرشان بر آدم ها میگفت.میگفت هر که تاثیر بیشتری بر عالم بشریت داشته باشد تاثیر گذارتر آدم بهتری است.البته منظورش تاثیر مثبت بود.یک حسی به من دست داد.فکر کردم ببینم تاثیر دارم داشتم یا نه؟
اصفهان را بسیار دوست می دارم.قدم زدن کنار زاینده رود تا خانه هنر مندان کار هرروزم بود.هر روز یک جلسه شعر بودم.صفای مسجد جامع و میدان نقش جهان و....... اصلا اصفهان حالتهای عرفانی زیادی دارد.خوش به حالت که میروی سلام مرا به زاینده رود برسان.
خیلی با تو را حتم.خود خودمم.با عین هم راحت بودم.ولی یک جورهایی با یک پسر که حرف میزنی انتظاراتی هم از تو توقع می رود.با تو خود خودمم.با تو از آقاچی می گویم و هیچ ابایی ندارم.امروز آهنگ سالار عقیلی را که برایم کادو فرستاده بودی شنیدم.بقیه آهنگها دانلود نشد.واقعا زیبا بود.محشر بود.ممنونم.
دیروز و امروزبه مرگ فکر می کردم.گربه ای دم آپارتمانمان بود که مامان ببلی به آن غذا می دادند.نمی دانم چه شد که مرد.درازبه دراز با دهان خونین پشت دیوار آپارتمان افتاده بود.شب قبلش هی دور و بر من میچرخید و من خیلی خوب نوازشش کردم . نگاهم را به چشمهای درشتش انداختم.چشمهایی عجیب داشت.خیلی قشنگ بودند.نمی دانم روح این گربه کجاست الان؟و آیا آن کسی که قاتل این گربه بوده تنبیه می شود؟خیلی ناراحت شدم.
می بوسمت.التماس دعا.
زهرای عزیزم
منتظر کادوی قشنگت بودم که نرسید!امی دانی حس می کنم معجونی از همه چیزم ولی هیچ چیز نیستم.همه چیز در من هست.یک جور پراکندگی خاص.دنبال استاد میگشتم.نیافتم.باید یک چیزی را گرفت و دنبالش رفت.این پراکندگی خوب نیست.بار آخری که حرم امام رضا آمدم خانمی عرب دستمال سبزی برایم اورد و گفت:امام حسین.امام حسین.شگفت زده شدم.چه میخواست به من بگوید؟امام حسین دعوتم کرده اند؟باید بروم کربلا؟نزدیک ترین راه به الله حسین است؟این ها برای من که مدتی از ائمه دور بودم سخت بود....از میان امامان ارادت خاصی به حضرت رضا دارم و این به چیزهایی برمیگردد که از ایشان دیده ام.خب منی که نیچه میخوانم و هایدگر و برتراند راسل...خیلی مسخره است اگر ائمه را دوست بدارم؟فلاسفه میگویند دین برای عوام است.نگاه من به ائمه نگاهی دینی نیست.نگاهی عشقی است.نگاهی شهودی است.عقلی نیست.من این ده روز محرم یک جورهایی دیوانه می شوم..شاید هستی مسخره ام کند اما من همینم دیگر.نیچه هم دیوانه ام می کند.حضرت حافظ هم دیوانه ام می کنند
گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است
گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند
زهرا جان!
درسهایت را نخوان!بخور!!کلمه به کلمه!سعی کن قورتشان بدهی تا دیگر از خاطرت نروند.حضرت شمس میگویند:اعتقاد و عشق دلیر کند وهمه ترسها ببرد.
زهرای عزیز
عزیز ترین سوغاتیه دیدن و بوییدن تو...........
میبوسمت.التماس دعا.
زهرای عزیزم
شور و شوقت را دوست می دارم.شور وشوقی که خوی لاک پشتی مرا تحریک می کند تا بیشتر بنویسم و بیشتر به بیش ها فکر کنم.
شمس.شمس.شمس.همین که نامش را می برم و می نویسمش لذت می برم.حضرت شمس عجیبند.ناگهانی می ایند و ناگهانی می روند.این همه کتاب خواندم.از کارلوس کاستاندا تا نیچه و نصرت رحمانی و فروغ و بالزاک و عین القضات و خواجه عبدالله انصاری و عطار و اخوان وایرج میرزا و عبید و نیکوس کازانتزاکیس و صادق هدایت و..............اما به مولانا و شمس که رسیدم .............
ماندم.شمس با تو می اید/پا به پایت/نفس هایت را می شمارد/البته غیرت هم دارد/این چند وقت رهایم کرده بود یا رهایش کرده بودم نمی دانم.اما میگویم تو بهترین اتفاق زندگی منی نگو نه.تو به یادم آوردی که از شمس دور شده ام و باید برگردم.
البته شاید دور شوم اما کنده نمی شوم.همیشه هستم.همیشه هست.همیشه هستم زهرای عزیز.شاید کم ولی همیشه .
می بوسمت.التماس دعا
زهرای عزیزم
تو آمده ای.قرار بود بیایی.شعرهایت دلچسبند.از این ناراحتم که بد موقعی آمدی .موقعی که در خود فرو رفته ام و حرف خاصی برای گفتن ندارم. یک نفر از آلمان بد جور می اید اینجا و این مطالب بی سر وتهم را می خواند.یکی دیگر هم از کره.یک نفر هم از اردن.شیخ هم از لنگرود.علیرضا هم از قزوین که دیگر نمی اید.................
این پراکندگی جغرافیایی خوانندگان به حیرتم واداشته است.آخر برای چه؟نکند دلایل آنها هم دلایل توست؟شیخ که دلیلش را می دانم.اما خب.می دانی زهرای عزیزم.چیزی که در دنیای ما به فراموشی سپرده شده عشق است.عشق مجازی که مقدمه عشق حقیقی است.باید از عشق گفت.باید عشق را پراکند.این همه نقد می کنند . پشت میکروفن می روند.اما از عشق نمی گویند.مهدی جهاندار در انجمن ادبی ابن مسکویه در اصفهان می آمد شعر قشنگی داشت.
ای خانه ات آباد خراباتت کو؟
سرچشمه نور انشعاباتت کو؟
در شهر نشانه ای زتبلیغ تو نیست
ای عشق ستاد انتخاباتت کو؟
اینجا،یعنی جوجه تیغی هم یک جور ستاد انتخابات عشق است.آخر چقدر ناله کنیم از زمین و زمان و فرصت بودن و نگاه کردن و درک کردن را از دست بدهیم؟
حیف نیست که دستان پشمالوی آقاچی باشد و ما زشتی ها را ببینیم؟حیف نیست چشمای عسلی یار باشد و چیز دیگری بگوییم؟
دارم به این نتیجه میرسم که زیاد هم بیربط نمیگویم.اما قول می دهم بیشتر از عشق حقیقی بگویم تا به کارت بیاید.آخر ما الکی نیامده ایم که الکی هم برویم.
می بوسمت.التماس دعا.
_می چسبد در این برف بغلت بگیرم و از تو گزارش بنویسم
-من لباس هایم را به تو میمالم و خودم را.
-لمس لباست به چه کارم می اید؟پوستت را می خواهم
-پوست بینداز تا پوستینی بیابی
یا شیخ!چشمانت شبیه پینه ذوزی شده که شب ها به خوابم می اید
-ابله!کفشدوزک را باید سوار شوی.از همه تکیه گاه هایت کنده شوی.جسم های دیگرت در انتظارند
-هوای دونفره می گوید به چشم یار بیاویزم
-به چشم این یار بیاویز....یاران دروازه ندارند
-شیخ!
-گوسفند
شیخ!!
-گوسفند
ش..........
بع بع می کنم و هوای دونفره را می چرم......
زهرای عزیز
میگفت هوا هوای لواط است.می گفتم:هوا دو نفره است.می گفت:5 نفره است.
این چند روز تهران را اینقدر رویایی ندیده بودم.باران که جرجر دم خانه هاجر میریخت
میخواندم.بارون می یاد قور قوره چی جیب آقاچی پر نخوچی.....
آقاچی ما دارد دلم را بیرون میکند از جا.آن روز آمدم عشوه بیایم برایش.من کجا عشوه کجا.ترسیدم عشوه ام شتری یا خرکی از آب در بیاید.اما انگار عشوهام درست بود.بدون آنکه از جایی خوانده باشم یا مولانا در گوشم پچ پچ کند عشوه آمدم.فهمیدم دارم کم کم زن می شوم....ناز کردن را آموختم...نمیخواهم چیزی بگویم.نمی خواهم دوست داشتنم را فریاد بزنم.زبان بدن خود همه آن چیزی را که باید میگوید.
شاملو میگفت:آنکه می گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی است که آوزش را از دست داده است/عشق را ای کاش زبان سخن بود/
از زهرای عزیزم که از دیار دوست(حضرت رضا(ع) می اید و می خواندم ممنونم.واقعیت این است که زهرا جان این ها یک جور دل نوشته اند.نمیدانم به کار کسیمیآیند یا نه؟نمی دانم تو که آمدی بوی موی جولیان را آوردی.نمی دانم چه شد که می خواهم تو را مخاطب حرفهایم قرار دهم.سلام ما را به حضرت دوست برسان.
می دانستم که عشق دیگری در کار است.آری عین عزیز میدانستم.اما نوشتن از عشق خود عشق نیست و چیزی از آن کم می کند.همیشه فاصلهای بین آنچه هست و انچه فکر می کنیم هست هست.
می دانی هنوز نمی دانم چرا منشور عشقبازی من به جایی نمی رسد واصلا شاید قرار نیست به جایی برسد.بد جوری از مرگ قذافی خوشحال شدم.حالم از همه مردان به هم خورد و تحسینش کردم که همه محافظانش زن هستند.یک نفر از کانا دا می اید و همیشه مرا می خواند.نمی دانم چرا؟اخر من چیز خاصی نمیگویم.از عشق و عاشقی می گویم که بعد هم که به معشوق نمی رسم فارغ می شوم.نمی دانم نرسیدن مقدمه فارغ شدن است آیا؟من احساسی هرجایی دارم؟چرا فقط تو مخاطب مجازی حرفهای چرت و پزت من هستی؟نمی ئانم احساسی که به تو دارم چگونه است؟
باد صبا و ماه می گویند تو همان عشقی هستی که آرزویش را داشتم.عشقی که در رگانم چنگ بزند و رگانت نیز چنگ بگیرند و من برقصم برایت.
آری تو همانی.اطمینان دارم تو همانی.امروز که چشمانت یا چشمانم به چشمانم یا چشمانت افتاد دانستم.چند ثانیه بود به هم زل زدیم؟زبانم و زبانت نچرخید که سلام کنم.اما در چشمانم هزار سلام بود وهزار دوستت دارم.نتوانستم بگویم.نتوانستی بگویی.حالا می فهمم که زبان چشم ها زبان دیگری است.حالا می فهمم معنای این شعر را:
اظهار عشق را به زبان احتیاج نیست
چندان که شد نگه به نگه آشنا بس است....
حالا می فهمم که چرا قلبم از جا کنده می شود.نه نمی دانم چرا.نمی دانم چه چیزی پشت آن چشمان عسلی و آن هیبت ارام وجودت هست که می شوراندم.به آه کشیدن وامی داردم.تو وادارم کردی دیشب چشمم مدام به آسمان باشد وماه را مدام نگاه کنم . صورتت را به خاطر بیاورم.کاش می شد می آمدم دستان پشمالویت را می گرفتم ومی بوسیدم.کار زشتی است یعنی این؟چون من زنم نباید بیایم واز این بی تربیتی ها انجام بدهم؟آخر به خدا نمی توانم.اتحاد ارواح ما در ازل رخ داده است نمی توانم اعتراف نکنم.عشقم به تو ابدی و ازلی است.نمی توانم چیزی نگویم.می خواهم عسل چشمانت را جرعه جرعه بنوشم.........
آن روز نمیدانم چه شد آمدم پاچه ات را گرفتم!!!به جای نگاه عاشقانه و حرفهای عاشقانه و به جای اینکه اعتراف کنم دوستت دارم،یهویی آمدم پاچه ات را گرفتم!!شاید این هم نوعی دوست داشتن و ابراز عشق است.دیگر خیلی وقت است همه چیز را از یاد بردهام.هیچ چیز بلد نیستم.حتی ابراز عشق را.
اگر با من نبودش هیچ میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی
اما خوب اتفاق عجیبی است.عشق عجیبی است.این لرزش قلب بیخودی نیست.وبه قول شاملو مرا تو بی سببی نیستی.........