در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای درین خانه ویرانه ندارد
دل را به کف هر که نهم باز پس آرد
کس تاب نگه داری دیوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرتکش ما نیست
آن شمع که می سوزد وپروانه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی
گفتا چکنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کنی قصه ز اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد
حسین پژمان
خرما بانوی من
این چندگاه دارم به بر خورد فکر میکنم.بر خورد همه چیز است.اصلا زندگی ما ما حصل برخوردهاست.دارم به بینام وننگ و حرفهایش فکر میکنم که کاش حرفهایش به من بر نخورد.ولی یک چیزی از او به من برخورده که دلم حسابی تنگش می شود/من عاشق دیالوگم و عاشق جواب دادن.می خواهم کسی چیزی بپرسد تامن جوابش را بدهم.اگر تو چیزی نمی گفتی و نمی پرسیدی هیچ گاه این نامه ها شکل نمی گرفت.
تو خیلی قبل تر آمده بودی اما وقتی گفتی از مشهد آمدی به من برخورد.عشق هم حاصل برخورد است.مرگ هم حاصل برخورد است.غلامرضا به ماشین برخورد و مرد.من به تو و صفی الله برخوردم وزنده شدم.
میبوسمتان
التماس دعا
اندر ره حق چو چست و چالاک شوی
نور فلکی باز بر افلاک شوی
عرش است نشیمن تو شرمت ناید
چون سایه مقیم خطهٔ خاک شوی
سیده خرمای من
مرا چشمیست خون افشان از آن چشم و آز آن ابرو!
دیروز تدریس فیه مافیه مولانا را در خانه یکی از خانمها آغاز کردم.اول کلاس تفسیر قرآن بود .بعد هم من به تقاضای یکی از دوستانم شروع به صحبت کردم.کمی سخت بود. در حضور 50 نفر که هر کدام سنشان بالاتر از 50 سال است و بیشتر به دنبال خواندن قرآن و صواب بردن ظاهری هستند از مولانا و شمس بگویی سخت است.اما خب من گفتم و نترسیدم.جالب اینجاست که خانمها میگفتند دیروز شلوغ ترین روز در طول برگزاری کلاسها بوده و خب این به برکت مولاناست.اما خوابی که دیده بودم همین شکل بود و تعبیر شد.کاترین هم خوب است.اول اردیبهشت نزدیک است و امید دارم ببینمش.
التماس دعا/
دوستـی
از: دکتر علیرضا نوربخش
ترجمه: صفورا نوربخش
صوفیان خداوند را « دوست » میخوانند که برگرفته است از آیهی قرآنی «یُحِبّهم و یُحِبّونه» (خداوند آنها را دوست دارد و آنها او را ) (45/5). تفسیر این آیه به تعبیر صوفیان آن است که آنچه عشق ما را به خدا برمیانگیزد، عشق او به ما است. فخرالدّین عراقی، صوفی قرن هفتم هجری، دوستی با خدا را ارتباطی دو سویه میداند که در آن عشق خداوند مقدّم بر عشق سالک به خداست و پیش از آن واقع میشود. او میگوید: « دوستی سبق محبّت الهیّه را گویند در ازل ». به عبارت دیگر خداوند «دوست» است چون هم اوست که عشق و محبّت را در انسان دمیده است. میتوان گفت از دیدگاه تصوّف دوست کسی است که ما را به تجربهی عشق و دوستی رهنمون شود.
امّا خداوند را « دوست » خواندن علّت ژرفتری نیز دارد. به باور ما تأکید بر آن است که آدمی میتواند با دوستی کردن، یگانگی را تجربه کند. منظور تجربهای است که به موجب آن ما خود را از دیگران جدا نمیبینیم. این کاهش تدریجی توجّه به خود ممکن است با احساس همدردی با دیگران آغاز شود، سپس به نوعی حسّ همسانپنداری با دیگران تبدیل شود و گاه به تجربهی یگانگی بیانجامد، تا آنجا که آدمی دیگر هیچگونه جدایی بین خود و دیگران نبیند. محمّد شیرین مغربی، صوفی ایرانی قرن هشتم هجری، این تجربه را چنین بازگو میکند:
زد حلقـــه دوش بــر دل مــا یــار معنــوی گفتـم که کیست گفت کـه در بـاز کن تـویی
گفتــم که مـن چگـونه تـوام گفت مـا یکیـم از بهــر رویپـوش نهــان گشــته در دویــی
مــا و منــی و او و تـویــی شـد حجـاب تــو از خـود بدیـن حجـاب چو محجوب مـیشوی
خواهی که ما و او بشناسی که چون یکی است بگــذر از ایـن منـی و از ایــن مایی و تویــی
دوستی کردن با عشقورزی تفاوت دارد. در رابطهی دوستی، هر دو طرف به هم علاقه دارند و هر دو از آن دوستی سود میبرند. چنین داد و ستدی ممکن است در عشقورزی وجود نداشته باشد، زیرا میتوان عاشق بود بیآنکه معشوق عکسالعملی نشان بدهد یا حتّی بداند که ما عاشق اوییم.
ارسطو از نخستین فیلسوفان دوران باستان میباشد که دربارهی ماهیت دوستی سخن گفته است. او در کتاب « اخلاق نیکو ماخوس » میگوید مردم به سه دلیل با یکدیگر دوست میشوند: لذّت، بهرهگیری از امکانات و سیرت نیکو. ارسطو بر آن است که تنها دوستی مبتنی بر سیرت نیکو میتواند به دوستی کامل تبدیل شود. به دلیل آنکه تنها در اینگونه دوستی است که آدمی طرف دیگر را به خاطر خود او دوست دارد. سود بردن انگیزهی اصلی در دو نوع دیگرِ دوستی است، اگرچه ممکن است به دوست خود سودی نیز برسانیم.
ارسطو میگوید دوست واقعی کسی است که نه تنها ما را آن چنان که هستیم دوست میدارد، بلکه چیزی را برای ما میخواهد که به سود ماست. دوستی رابطهی خیرخواهانهی متقابلی است که هر طرف آن، طرف دیگر را به خاطر خود او دوست میدارد و همواره چیزی را برای او آرزو دارد که برایش خیر است.
دو جنبه از دیدگاه ارسطو به برداشت ما از دوستی در چارچوب تصوّف مربوط میشود. نخست آن که دوستی کامل یا واقعی نباید بر اساس هیچ انگیزهی پنهانی باشد. هرچه بیشتر کسی را به خاطر آنچه که هست دوست بداریم به مرحلهی « خود » را در میانه ندیدن نزدیکتر میشویم. زدودن انگیزههای پنهان در دوستی با دیگران ما را به تجربهی یگانگی نزدیکتر میکند. زیرا آنچه که مانع از دستیابی به تجربهی یگانگی است، همانا خواست پنهانی همه ما در سود جستن از رابطهی دوستی است.
دومین جنبه نظریهی ارسطو دربارهی دوستی چیزی است که او آن را « خیرخواهی » یا « خواستن هرآنچه که برای دیگری خیر است » مینامد. ارسطو توضیحی دربارهی این مفهوم ارائه نمیدهد، زیرا تصوّرش این بوده که این مفهوم تعریف روشنی دارد. از دیدگاه تصوّف، خواستن هرآنچه که برای دیگری خیر است، نه تنها به معنای سود رساندن به دیگری است، که شامل دو اصل دیگر نیز میشود.
اصل اول پذیرفتن دوستان به همان صورتی که هستند، بدون توجّه به کاستیهایشان، میباشد. دوستان « عیب » یکدیگر را « نمیبینند »، زیرا هر یک دیگری را بخشی از یک « کل » میبیند، بخشی از « آن یگانه ». در تذکره الاولیاء دربارهی ابراهیم ادهم، صوفی ایرانی قرن دوم هجری، آمده است که:
« زمانی شخصی همصحبت ابراهیم بود، میخواست برگردد. گفت: ای خواجه! عیبی که در من دیدهای مرا از آن آگاه کن. ابراهیم گفت: در تو هیچ عیبی ندیدهام، زیرا در تو با چشمِ دوستی نگاه کردم، لاجرم هرچه در تو دیدهام مرا خوش آمد ».
اصل دوم آن است که برای صوفیان « خیرخواهی » باید به معنای خواستن خیر برای دیگری، قبل از آرزوی خیر برای خویشتن باشد. پس برای صوفی خیرِ دوستان همواره بر خواست خود ارجحیت دارد.
صوفیان راهنمای معنوی خویش را نیز « دوست » میخوانند و ارتباط میان مراد و مرید هم در تصوّف اغلب به صورت رابطهی دوستی تصویر میشود. امّا « خیرخواهی » در این مقوله معنای دیگری دارد. به نظر میرسد در دیدگاه ارسطو دهنده و گیرنده ( یعنی خیرخواه و آن کس که خیر او را میخواهد ) هر دو باید نسبت به عمل خیرخواهانهی خود آگاه باشند. این چنین است که دوستان از دوستی خود لذّت میبرند و آن را ارج مینهند. این همان نکته است که ما در بحث فوق دربارهی دوستی در تصوّف تلویحاً به آن پرداختیم، امّا در فضای ارتباط میان راهنمای معنوی و مرید، آنچه که « خیر برای دیگری » است ممکن است همان چیزی نباشد که مرید انتظار دارد، و چه بسا از نظر او ناخوشایند یا حتّی دردناک باشد. علّت این است که اغلب ما زندانی نفس خویش هستیم و تنها زمانی رفتار دیگران نسبت به خود را خیرخواهی میدانیم که با خواستهها و آرزوهایمان تطابق داشته باشد. حال آنکه در مکتب تصوّف راهنمای معنوی کسی است که بدون توقّع قدردانی یا سپاسگزاری، هر امکانی را برای ما فراهم میآورد تا با نفس خود روبرو شویم و به کاستیهای خود پی ببریم، و سپس به ما کمک میکند بر این کاستیها چیره شویم. این رفتار گاه موجب رنجش و یا خشم ما نسبت به راهنمای معنوی میگردد، زیرا ما معمولاً در مقابل تذکّر دیگران در مورد کاستیهایمان واکنشی منفی نشان میدهیم.
مولانا در مثنوی حکایتی از ذوالنّون مصری، پیر و صوفی قرن سوم هجری، نقل میکند که: همشهریانش او را به آسایشگاه روانی سپردند چون نمیتوانستند رفتار عجیب او را تحمّل کنند. روزی گروهی از دوستان ذوالنّون به دیدار او رفتند. هنگامی که خواستند به اتاق او وارد شوند، ذوالنّون از ایشان پرسید: شما کیستید؟ گفتند: « دوستان تو هستیم ». ذوالنّون به محض شنیدن این حرف، رفتار دیوانگان را در پیش گرفت و به آنها ناسزای بسیار گفت، چندان که همه پا به فرار گذاشتند.
قهـقـه خنــدیـد و جنبانیــــد ســر گفـت بــاد ریش ایــن یــاران نگــر
کی گـران گیرد ز رنـج دوست دوست رنـج مغـز و دوستی آن را چـو پوست
نــه نشان دوستی شـــد ســرخوشی در بـــلا و آفـــت و محنــتکشــی
دوست همچون زر بلا چون آتش است زرّ خــالص در دل آتـش خـوش است
در حقیقت رفتار ذوالنّون خیرخواهانه بود، اگرچه آن گروه به اصطلاح دوستان چنان بصیرتی نداشتند که رفتار او را ناشی از خیرخواهی بدانند. ذوالنّون فرصتی به آنها داد تا به ریاکاری و عدم صدق خود پی ببرند، ولی آنها متوجّه نشدند و از آن استفاده نکردند. به این ترتیب او همچنان تاوان خیرخواهی خود را با ماندن در آسایشگاه پس داد.
آنچه دوستان ذوالنّون کم داشتند، اعتماد به دوست بود. با اعتماد به دوستان به آنها فرصت میدهیم ما را مشمول لطف خاص خود کنند. با اعتماد به دوستان خود میتوانیم آنان را چنان که هستند بپذیریم و باور کنیم که در نهایت خیر ما را میخواهند. عبارت « توکّل به خدا » یعنی هرآنچه را که در جریان زندگی ما روی میدهد به معنای واقعی بپذیریم، زیرا خداوند در مقام دوست همیشه خیر ما را میخواهد، اگرچه شاید ما همیشه متوجّه آن نباشیم.
فصلنامه صوفی، شماره 83، ص
وبلاگ عرفان-خودشناسی
سیده خرمای خوبم
داشتم فیه مافیه حضرت مولانا را می خواندم.به این سخنان رسیدم.
کسی چون بشنود که در فلان شهر کریمی هست که از این بخششها و احسان می کند، بدین امید البته آنجا رود تا از او بهره مند گردد. پس چون انعام حق چنین مشهور است و همه عالم از لطف او با خبرند، چرا از او گدائی نکنی و طمع خلعت و صله نداری؟ کاهل وار نشینی که اگر او خواهد خود مرا بدهد و هیچ تقاضا نکنی. سگ که عقل و ادراک ندارد چون گرسنه شود و نانش نباشد، پیش تو می آید و دمک می جنباند. یعنی مرا نان ده که مرا نان نیست و تو را هست، این قدر تمیز دارد. آخر تو کم از سگ نیستی که او به آن راضی نمی شود که در حاکستر بخسبد و گوید که اگر خواهد مرا خود نان بدهد، لابه می کند و دم می جنباند. تو نیز دم بجنبان و از حق بخواه و گدایی کن که پیش چنین معطی (بخشنده ای) گدایی کردن عظیم مطلوبست.
سیده خرمایم
یادم باشد از ارتفاعات کیاسر برایت بگویم.از روستای سوباتان.از مه غلیظ/از گلهای شقایق و لاله.از اینکه دریافتم طبیعت خداست.از حیواناتی که ندیدم.از صدای گرازی که نشنیدم.از سماع بابک و نگار.از سه تار بردیا و تنبک ایمان.از سسمیرا.از شعرخوانیهای خودم.از فال حافظ پوریا.از یارب این قافله را لطف ازل بدرقه باد.وای وای وای.خدا مرا برد آنجا.چیزهایی نشانم داد.از خدا باید بگویم که می گوید به خود آ.اصلا خدا یعنی به خود آمدن.همین که خود را در می یابی خدا را در می ىابی.یادم باشد از گله گوسفندان بگویم و عشایر و مرغ و خروسهایشان.آنقدر حرف دارم برایت.حس میکنم یک جوری شده ای.آن زهرای شیطان بازیگوش من کو؟من زهرای چله باز اخموی راه گم کرده نمیخواهم.من همان زهرای کنجکاو پرشور وشوق بازیگوش را می خواهم.من خود به اندازه کافی سنگین و اخمو هستم.مجنون صفتی می خواهم بی کله که مستانه موهایش را به باد بسپارد.اگر قرار باشد مسلمانی شوی که به زندگی پشت کنی همان کافری بهتر است.نیچه عزیز میگوید آیا کافر کیشی نشانه ای از ستایش زندگی نیست؟
خود حضرت محمد زن را که مادی ترین چیز است دوست داشتنذ.زن سبکسر است.بازیگوش است وبه دنبال لذت بردن از زندگی.نماد حیات دنیوی/پس خوش باش و خوش بگذران و حرف ابو سعید را هم از یاد نبر.
میبوسمت/التماس دعا
زندگی عشق مرگ از دیدگاه مولوی
مولانا جلالالدّین در آغاز مثنوی و در سراسر کتاب خود, نظر خویش را دربارة زندگی, عشق و مرگ ابراز کرده است, از جمله در داستان «طوطیان» که ما در این جا به آن اشارهای خواهیم داشت, و این همان نظر عارفان ایرانی است.
خلاصة داستان این است: بازرگانی, طوطیای دارد. چون می خواهد به سفر هندوستان برود, از طوطی می پرسد: چه می خواهی که ارمغان برایت بیاورم. او جواب می دهد که چون به آنجا برسی به طوطیان هند سلام مرا برسان و بگو: آیا رواست که شما در آنجا آزاد باشید و من این جا در بند, یعنی در قفس؟
بازرگان به هند می رود و پیغام را به جمع طوطیان می رساند. یکی از آنها به محض آنکه میشنود, می افتد و می میرد. دربازگشت, ماجرا را به طوطی خود می گوید. او هم تا می شنود میافتد و جان می دهد. خواجه با تأسّف او را از قفس بیرون می اندازد که طوطی بیدرنگ پرمیزند و پرواز میکند. مولانا در این تمثیل موارد متعدّدی را مطرح میکند که موضوع آن, زندگی و مرگ و عشق است.
زندگی, عشق
از نظر عارفان زندگی این جهانی, سایهای از زندگی واقعی است و نباید به آن دل بست, برای آنکه گذرا, عبث و رنجآور است. و این زندگی از جهت آنکه در راه باشد یا بیراه, تکلیف او را دو عنصر عشق و نفْس معیّن می کنند. نفْس فروکشندة زندگی است, آن را به قعر ذلّت می برد و تباه میکند. عشق, در مقابل فرا برنده است, به آن معنی و اعتلا میبخشد.
نفْس که ایرانیان باستان به آن «آز» میگفتند, دشمن اوّل شناخته میشود, زیرا بر گرد خودپرستی میگردد و انسانیّت انسان را فدا می کند. همه چیز را برای خود می خواهد, ولو به زیان دیگران باشد. از این رو همة گزندها چون جنگ, نفاق و نامردمی از چشم او دیده می شود. اگر قابیل نخستین کس بود که برادرش هابیل را کشت, برای آن بود که نفْس بر او چیره بود. در مقابل, عشق سرا پا رأفت و بهجت است. آرامش و یگانگی در جامعه برقرار میکند. با آن مردم همدیگر را به چشم دوست مینگرند. زندگی در پرتو آن پهناورتر از آن می شود که خودی و غیرخودی و خوش و ناخوش در آن مطرح باشد. سراپا خوشی است. آفتاب بیغروب است و نعمت و نزهت از آن زائیده میشود.
این, بُعد اجتماعی قضیّه است. عارفان می خواستند با سرکوب نفس, ناهمواریهای زندگی را هموار کنند؛ ظلم و تبعیض و تفرعن را بزدایند.
در همین جاست که موضوع عشق و عقل مطرح می شود. جهت گیری عارفان برضدّ عقل – نوعی از عقل – برای آن است که کسانی آن را در نقشهکشی و حسابگری به کار گرفته بودند, مسیرش را منحرف کرده بودند, آن را در خدمت دنیاداری و استیلا گذارده بودند, وگرنه در مفهوم خرد کسی با آن حرفی ندارد. از سوی دیگر چون تعبیة عقل به هیچ وجه قادر نبوده که نارسائیهای زندگی را از میان بردارد, با خود اندیشیدند که بلکه عشق بتواند کاری بکند, و عشق یعنی شور و اندیشة رها شده.
عشق در بُعد معنوی خود عروج انسان به سوی کمال را میطلبد, تهذیب, پیراستگی....
عشق چگونه تصوّر میشده؟ نیروی جهندة حیات. نیروی زوال ناپذیر , نیروی فراگیر. میتوان تصوّرکرد که به منزلة روغن در چراغ یا بنزین در موتور است. کسی که به عشق دست یافت, ناممکنهای زندگی را درمینوردد, زیرا خود را از ممکنها بینیاز میشمارد. حتّی از نیستی در امان است, زیرا در تصوّر خود به سرچشمة هستی دست یافته است.
امّا مرگ
این جاست که مرگ دیگر به معنای قطع زندگی نیست. آغاز زندگی دیگری است. از نظر عرفان, این زندگی دیگر, فرق دارد با حیات دوبارهای که باور دینی به انسان نویدش را می دهد و انتظار بهشت با خود دارد. زندگی معنوی است, بینیاز از جسم. جسم هست ولی در جان جذب و محو میشود. رسیدن به قلّة زندگی است. در آن است که انسانیّت انسان شکفته میشود, به بار مینشیند.
و این عشق با مرگ ملازمه دارد, مرگ نفْس, برای آنکه زندگی جاوید فراز آید. درسی که از داستان «طوطیان» گرفته میشود این است که «تا نمیری, نرهی» .
عشق دادههائی دارد و میتواند حقیرترین موجود را به والاترین, تبدیل کند. چنانکه آن مرغ عاشق چنین شد.
کو یکـی مرغی, ضعیفی, بیگناه و نـدرون او سـلیـمـان بـا سپــاه
زلـّت او بـه ز طاعـت نـزد حق پیش کفرش جمله ایمان ها خلق
صورتش بر خاک و جان بر لامکان لامکان فوق و هم سالکان (ص73)
بلبل نیز که به عاشقی معروف است, نمونه ای از آن است:
ای عجـب بلبـل که بگشــاید دهـان تـا خــورد او خــار را بــا گـلـسـتـــان
این چه بلبل؟ این نهنگ آتشی است جمله ناخوشها ز عشق او را خوشی است
و این موجود حقیر به برکت عشق به پهناوری کائنات تبدیل می شود:
عاشق کلّ است و خود کلّ است او عاشق خویش است و عشق خویش جو
(ص73)
و همة اینها از اندیشه ناشی میشود, در عالم ادراک, نه عالم بیخبری:
پس چو میبینی که از اندیشهای قایم اسـت اندر جهان هر پیشهای
پس چـرا از ابلهـی پیـش تـو کور تن سلیمان است و اندیشه چو مور؟
و این آن نوع اندیشهای است که کانون آن دل است, نه مغز, که از گِل سرشته شده است:
گِل مخور, گِل را مخر, گِل را مجو زانکه گِل خوار است, دایم زرد رو
دل نخــور تا دائمأ باشی جــوان از تجلـّی چهـرهات چون ارغوان
و از همینجا آدمیان تقسیم می شوند بر دو گونه: صاحب دل و صاحب نفْس. صاحب دل در قید روا و ناروا نیست, همه چیز بر او رواست:
صاحـب دل را نـدارد آن زیـــان گر خـورد او زهر قاتـل را عیـان
زانکه صحّت یافت و ز پرهیز رست طالب مسکین میان تب در است(ص 74)
زیرا دل سرچشمة اشراق و ایثار است و قلمروی بیانتها دارد.
و این دو به کامل و ناقص متمایز میگردند. کامل, مستقیم و بیواسطه به مرکز حقّ میپیوندد:
کـامـلــی گـر خـاک گیـرد زر شــود ناقـص ار زر بـرد خاکستـر شـود
چـون قبـول حق بـود آن مـردِ راســت دست او در کارها دست خداست
دست ناقص, دست شیطان است و دیو زانکه اندر دام تکلیف است و ریـو
جهــل آیــد پیــش او دانــش شــود جهل شد علمی که در ناقـص رود
(ص75)
کسی که به عشق رسید, نه تنها قید روا و ناروا و ثواب و گناه از او برداشته میشود, بلکه آن نیز هست که فراتر از غم و شادی حرکت می کند. این دو در نزد او یکسان می شوند, حتّی غم می تواند مطلوبتر باشد, زیرا عاشق را در خود می گدازد و صافی می کند:
نالـم و ترسـم که او بـاور کنــد وز کـرم آن جـور را کمتـر کنـــد
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدّ بوالعجب من عاشق این هر دو ضدّ
یکی از دلمشغولیهای بشر این بوده است که غم از او دور بماند. راه حلّی که به نظر عارف آمده آن است که از آن احتراز نداشته باشد. میان آن و شادی فرقی ننهد.
آنگاه در درجة نهائی, «عشق و عاشق و معشوق» نیز یکی میشوند, یعنی میپیوندند به آن «هستی» بزرگ, و در این صورت است که «جاودانشدگی» به دست میآید:
دلبــــران را دل اسیـر بـیدلان جملـه معشوقـان شکــــار عاشـقـان
هر که عاشق دیدیش معشوقدان کاو به نسبت هست هم این و هم آن
تشنگـان گر آب جوینـد از جهان آب جـویــد هـم بـه عالـم تشنگـان
ای حیات عاشقـان در مــردگی دل نیـابـی جـز که در دل بـردگــی
(ص80) همة حرفها بر سر مرگ است که نبودش خواسته می شود, و چون نبودش را میخواهند عارفان خود را به آغوش آن میسپارند تا دیگر موجبی برای هراس از او نماند . کوشش انسان از آغاز تا به امروز آن بوده که از مرگ در امان بماند, زندگی را از دست ندهد. در اینباره انواع تصوّرها را کرده, دلخوشیها اندیشیده و به باورها آویخته است. انسان ابتدائی, آن گاه که غذا و وسائل و تندیسکهای غلام و کنیز در گور مرده مینهاده, بر این باور بوده که او در جهان دیگر به حیاتی دیگر دست خواهد یافت و به این وسائل احتیاج خواهد داشت. تصوّر آب حیات نیز از همین آرزو آب میخورد. اندیشة رستاخیز و بازگشت به زندگی دیگر, در معتقدات مذهبی, تکمیل شدهای از همین باور است.
از نظر عارف, عشق در تمام شئون زندگی سیَران دارد, پیونددهندة زمین و آسمان است. این عشق تا چه اندازه جسمی و تا چه اندازه معنوی است؟ چگونه بتوان جسم را نادیده گرفت که تجسم و کالبد زیبائی است؟ و زیبائی انسانی جزئی از زیبائی کلّ است که ادامة حیات بر آن قائم است. غریزة جنسی به عشق تبدیل میشود, و عشق جسمانی به عشق عرفانی بدل میگردد. نظیر تبدیل آب به بخار و ابر است. ولی اصل, همان آب است. از عشق معنوی, هیچ گاه جاذبة جسم غایب نبوده است. باریک شویم در غزلهای سنائی و عطّار و سعدی و حافظ. آنجا که خواست جسم طلبانه به دعا و نیایش نزدیک میشود:
محراب ابرویت بنما تا سحر گهی دست دعا برآرم و در گردن آرمت (حافظ)
عارفان, خدا را معشوق کلّ می خوانند و او را جمیل, یعنی زیبا وصف می کنند, (اللّهً جمیل... حدیث) که هم خود زیباست و هم دوستدار زیبائی است و بدینگونه هر چه را که در دل دارند که دربارة معشوق بگویند, یک پرنیان عارفانه بر آن می کشند. با این حال, پشت آن گرمای تن از آن غایب نیست.
یک مثال از مثنوی مولانا جلال الدّین بیاوریم, تا دیده شود که نزد او نیز تا چه اندازه زیبائی نقش اوّل را دارد.
تلـخ از شیرین لبان خوش میشو خـار از گلـزار دلـکــش مــیشـــود
ای بسـا از نـازنینـان خـارکـــش بـر امیـد گلـعـــذاری مــــــاه وش
ای بسا حمّال گشته پشت ریـش از بــرای دلبــر مهــــروی خویـش
کـرده آهنگـر جمـال خـود سیـاه تـا کـه شـب آیــد ببوسـد روی ماه
خواجه تا شب بر دکانی چار میخ زانکه سروی در دلش کرده است بیخ
تـاجـری دریـا و خشکـی می رود آن بــه مهـر خـانـهشینـی مـیدود
هـر کـه را با مـرده سـودایی بـود بـر امیـد زنــــده سیمــایـی بــود
آن دروگـر روی آورده بـه چـــوب بـر امیـد خـدمـت مهـروی خــوب
(ص362)
این حرفها که نزدیک هفتصد سال پیش گفته شده, گوئی از قلم «فروید» در زمان معاصر جاری گردیده, که همه چیز را برگرد نیاز عاشقانه میگرداند. آنچه از این ابیات برمیآید آن است که هر کس در هر شأن و شغلی باشد, به انگیزة نیروئی شوق زندگی مییابد که نام آن را عشق یا دلبستگی نهادهاند, و در واقع ادامة هستی به آن وابسته است. نامگذاریها آنقدرها مهم نیست. اصل, آن مغز قضیّه است. در تأیید همین مطلب, داستان شیخ صنعان در منظومة عطّار نیز بسیار گویا و پرمعناست. شیخ, همة حاصل زهد و سرمایة معنوی خود را در طبق اخلاص می نهد و در قدم دختری ترسا میریزد که تنها یک سرمایه دارد و آن زیبائی است. او تن به ارتکاب همة معاصی میدهد, در ازای یک بوسه, یک نگاه و یک آغوش.
قسمت آخر داستان که در آن عطّار همه را وادار به توبه و برگشت به راه صواب میکند, آشکارا بوی تصنّع دارد. هرچه هست در همان بدنة اصلی ماجراست.
عشق هم قید میآورد و هم آزادی. در واقع مبادلة دو آزادی است, دادن یکی و گرفتن دیگری. رها کردن کلّ تعلّقهای خود در ازای به دست آوردن دولت عشق. حافظ میگفت:
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد که بستگان کمند تو رستگارانند
هدف نهائی انسان رسیدن به «پایدار», و رهائی از گذرندگی است.
چون این هدف از لحاظ قانون طبیعی به دست آمدنی نیست، پس راه حلّی برای آن جستهاند بدینمعنی که کیفیّت را جانشین کمیّت کرده و زمامش را به دست عشق سپرده اند. این, در عالم واقع یک وجود خاصّ, مانند لیلی, مانند ژولیت, به آن جوابگو میشود, ودر عالم عرفان, یک وجود کلّ , که مجموعهای باشد از همة زیبایان جهان که بتواند آن عطش بزرگ را سیراب کند, و آن مستلزم به دست آوردن «بود» , در شعله ور کردن کلّ ذخیرة وجود است.
واقعیّت امر آن است که هرچه میشود برای همین زندگی میشود, حتّی اتّصال دادن زندگی به مرگ, حتّی چاره جستن از مرگ. امّا از یک نظر که نگاه کنیم, فرض عارفانة «جاودانگی» بیمبنا نیست, زیرا هیچ چیز در طبیعت نابود نمیشود, تغبیر شکل یا ماهیّت میدهد, منتها حرف بر سر بود و نبود ادراک است. فاصلة میان مرگ و زندگی بیش از یک قدم نیست: زندگی آن است که بدانید که هستید, و نا زندگی آنکه به بود خود آگاهی نداشته باشید. ما در زندگی هر کوششی به کار میبریم, هر ترفندی میزنیم, برای آن است که هست بودن خود را در دایرة ادراک داشته باشیم. اکنون برای بها دادن به اندیشة عارفان,جز این راهی نداریم که بینگاریم که گاه تصوّر واقعیّت, جای خود واقعیّت را میگیرد و به همان اندازه نیرومند میشود. خود مولانا گفته است: تو جهانی بر خیالی بین.
سیده خرمایم
فکر کنم این آخرین چیزی باشد که در سال 90 برایت مینویسم.تا یک ماه دیگر اصلا طرف رایانه نخواهم آمد چون پزشک منع کرده است.
سیده خرمای نازنین بارها گفته ام راه تویی راهرو تویی و راهبر تویی.همه چیز در تو است.راه خود را بیاب.ممکن است راه تو راه من یا صفی الله نباشد.از جوانی ات استفاده کن.لذت ببر.به خود سختگیری نکن.اشتباهات موجب پخته شدنمان میشوند.
زهرایم
همیشه به جایی برو که قدر بینی و بر صدر نشینی.جایی که چیزی نمیتوانی یاد بگیری یا یاد بدهی آنجا جا نیست،بیجاست.
درویش چند روز پیش میگفت:چقدر کتاب مولانا و شمس و .....می خوانی.تو خود چه میگویی؟گفتم من کتاب دل را می خوانم از زبان مولانا.این درست است. که ما انسانهای این زمانه ایم و باید عرفان این زمانه را داشته باشیم و محیطی که مولانا وشمس تجربه کرده اند با ما فرق می کند و ما نمی توانیم همان تجربیات را داشته باشیم.اصلا قرار نیست همان تجربیات را داشته باشیم ما به قول حضرت حافظ باید گل بر افشانیم ومی در ساغر اندازیم و فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم.
کتاب سیذارتا و گرگ بیابان هرمان هسه را حتما بخوان.نداری صبر کن تا برایت بیاورم.سیده خرما تو بزرگی باید قدر بزرگی خود را بدانی و از آن خوب استفاده کنی.باید شاد باشی ما نند مولا.بخندی طنز بخوانی با این آن گفتگو کنی.با مردم باشی.شعری خواندم از زهرا دری .لبخندی بر لبانم ظهور شد(چقدر این پارسی دری تو شیرین است)برایت مینویسم اینجا
نوبهار است در آن کوش ال و بل باشی
لااقل تیپ بزن تاخوش و خوشگل باشی
من نگویم که کنون با که بگرد و چه بپوش
چون بعیداست که فعلن متعادل باشی
سعی نابرده چه جوری تو به جایی برسی ؟
بیخودی زور نزن که متحول باشی !
چون که عمرن به تو ارثی نچلیده برسد
باید امسال کمی عاقل وشاغل باشی
به مجرد نرسد مشغله ی رسمی ...پس
سعی کن ضمن تجرد متاهل باشی !
تالب گور برو درس بخوان آدم شو
حیف باشد که تو لیسانس و اراذل باشی
پول یارانه که باشد تو چرا غم بخوری ؟
می شود صاحب یک جفت فلافل باشی !
آدمی زنده به عشق است اگر می خواهی
باید اندازه ی یک قابلمه قابل باشی
ظرفیت گرکه نداری الکی عشق نخواه
نچشی عشق اگر احمق و بزدل باشی
برو پولدار بشو ...گور بابای ادبا
تا به کی در پی تکسیب (!) فضایل باشی ؟
بشو پرمایه و خودرا به جهان قالب کن
تا گل سرسبد حضرت گوگل باشی !
زهرادری
سیده خرمای خوبم
همه این کتابهایی را که میگرفتم به نیت تو میگرفتم.میگفتم سیده خرما باید آنها را بخواند.باید کاری کنم برایت.میخواهم خوشحالت کنم و راهنمایت باشم.اما نشد که استادت را ببینم و برایت بیاورم.حالا دارم حال حضرت عین را می فهمم.بعضی وقتها خودم چیزی میگویم و بعضی وقتها خود از کلام مولاناست.این بی خودی با خودی خوبی است.بعد از چند وقت فیلم جدایی نادر از سیمین را دیدم.خوب بازی کرده بودند.موسیقی متن هم نداشت.توی این فکر هستم که فیلم بسازم.چند تا فیلم دیگر هم هست که باید برایت بیاورم ببینی.امیدوارم عید بتوانم بیایم پیش تو و حضرت و شیخ و غوغا بانو
به صفی الله سلام برسان
التماس دعا
از ذکر بسی نور فزاید مه را
در راه حقیقت آورد گمره را
هر صبح و نماز شام ورد خود ساز
این گفتن لا اله الا الله را
خواهی که در این زمانه فردی گردی
یا در ره دین صاحب دردی گردی
این را بجز از صحبت مردان مطلب
مردی گردی چو گرد مردی گردی
حضرت مولانا
می خواستم بیایم سیده خرمایم،نتوانستم سرما خوردم .گوش درد گرفتم.چارشنبه بود،می خواستم سوار تاکسی شوم.یک مرد با کلاه کردی هم می خواست سوار شود.گفتم نه آن خانم بیاید.خانمی 30 ساله به نظر می رسید.خیلی در خود فرو رفته.کنارم که نشست شروع به شرح ماجرایش کرد.با پسری بوده که آن پسر بعد از آشنا شدن با دختری دیگر رابطه اش را قطع کرده بود.میگفت شکست عشقی خورده ام.من هم دست توی کیفم کردم و چیزی به او دادم.چشمانش برقی زد.حیران شد.میخواست نعره بکشد.گفت اصلا قرار نبوده از این مسیر بیاید.میگفت بین این همه مسافر تو چرا به من گفتی سوار شو؟میگفت حکایت همسفر شدن ما این بوده؟من فقط می خندیدم.اما آن روحیه اول کجا و این روحیه آخر کجا.هر چیزی را اولی و آخری است و شاهنامه می گویند آخرش خوش است.
دوشنبه هم کاترین را دیدم.هی از او سوال پرسیدم.هی لذت بردم.خدا حفظش کند.
نمی دانم این چند وقت بد جوری در جماعت رفته ام.ندایی باز مرا اول نماز مغرب به نماز خانه محله مان کشید.نماز جماعت خواندم.برای تو و آن دخترک سوار در تاکسی دعا کردم.همه به من خیره شده بودند.آخر ظاهرم به عبادت کنندگان نمی خورد!!تولد امام حسن عسگری بود و می خواستند برای آن حضرت پولی جمع کنند و من فهمیدم برای چه به آنجا خوانده شده ام.
می بوسمت/التماس دعا
سیده خرمایم
ذکرهایی هستند که دهان را خنک می کنند.هی میگویی وانگار که آب می دهند به تو و خداوند هم چه خوب گفته اند که سقاهم ربهم شرابا طهورا
راه یکی است.من اگر راه راه می شوم،به اشتباه نیفت.الله الله بگو ودوست را صدا بزن.حتی از بودا هم درس بگیر که مولا علی می گویند ببینید چه می گوید نبینید که می گوید.الله هو ورحمان و رحیم هوای اطراف دهان را به خاطر صوتی که دارند تغییر می دهند.صفی الله را بسیار دوست دارم.برو از طرف من سلامی به او برسان و بگو نور علیشاه می آید.دعا بفرستد.
مراقب باش/التماس دعا
راحم
به حامیم
رحمانم رحیم
راح راح من
روح رح راه-راه راه راه
ها ها به الله هو هو به حرف
همین همین اله
| در سبب تأخیر استجابت دعای مؤمن |
||||||
|
از حق نباید بریدن که:
سیده خرمایم
آن نظر از نام چه پرسی را خواندی؟عجیب بود.گذشته و گذاشته.این خیلی مهم است.خوشحالم که فاصله گرفته ای از خلق و در خود فرو رفته ای.
جضرت مولانا می گویند:
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست
از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
در این چهل روز باید کم بخوری کم حرف بزنی.کم خوردن و کم حرف زدن تاثیر ی دارد که باید بچشی.جلسات مثنوی خوانی ماهم کنسل شده.خودمان باید بخوانیم.
حرف های زیادی هست برایت بگویم.باید از همه کس یاد بگیری.همه چیز استاد تو می شود.خواب عجیبی دیدم.بعد از آنکه گفتم مفلس آن است که به دنبال همنشینی با خلق باشد این خواب را دیدم.
اصلا نمی دانم در این حد هستم که این حرف ها را برای تو بزنم؟درست هست این حرف ها را اینجا بنویسم؟آن خواب همین ها را برایم روشن کرد.در زمانه قرص اکس و پارتی جوانان و هزار کثافت کاری دیگر ما داریم از حضرت حق می گوییم.خوب این از حضرت حق و کمال گفتن نباید برای خودمان باشد.باید از خودمان بزنیم بیرون و خلایق را هم با خودمان بکشانیم
هر کجا بوی خدا می اید
خلق بین بی سروپا می آید
خواب دیدم عده ای دورم نشسته بودند واز مقامم می پرسیدند که چگونه به آن رسیده ام؟من هم گفتم من خیلی چیزها را شاید ببینم و با امامان زیادی حرف بزنم و با پیامبران الهی حشر و نشر داشته باشم اما همه این ها را از مردم وتوجه به مردم دارم.کتاب کوچک در دستم را نشان دادم و گفتم:این اندیشه ها باید بین مردم پخش شود.
زهرا جان در این چهل روز تزکیه نفس میکنی.خوب است اما حرف حضرت سعید ابوالخیر را از یاد نبر که مرد آنست که بخورد و بپوشد و کار کند و زن بخواهد و یک لحظه از یاد خدا غافل نباشد.ما قرار نیست شق القمر کنیم.همان زندگی عادی خود را داریم واز یاد حضرت حق هم غافل نیستیم.نمی خواهم تو را از چیزی بکنم و جدا کنم.من خیلی چیزها را تجربه کرده ام.عرفان سرخپوستی،مسیحیت،بی دینی،زرتشت.حتی مکه هم که رفتم با بازیگوشی مخصوص به خود رفتم . عرفان خاص خود را داشتم.به این نتیجه رسیده ام عرفان اسلامی سختگیری نیست.حضرت شمس هم ریاضت را رد می کنند.جسم و جان را باید به کمال رساند.
مکن در جسم وجان منزل که این دون است و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه نه اینجا باش ونه آنجا
لا رهبانیه فی الاسلام!
تو باید ازدواج کنی.شوهر خوبی داشته باشی و لذت خانواده و زن بودن خود را بچشی.این حق طبیعی توست ومن آرزویم این است که همسری در حد وشان خودت و پاکی روحت داشته باشی.برایت دعا می کنم/می بوسمت
برای سیده خرما
به سیم رسیده ام
اینجا نه آخر بود و نه اول
تو را مثل خشتی بر سرم می کوبیدم
خام خاک خورده/ندیده بانو
خروسهایت را به من ببخش/مرغ دلم قدقد میکند
قو قو قو قو قولی قو قولی قوقو/می دانستی نوای آقاجیلی از بتهون وموزارت و گوزارت و.....در گوشم خوشتر است؟
بخوان خروس خرس نمایم!بخوان!صدایت مرا به معراج حضرت مولانا می برد وسیده خرما را در دهانم شیرینتر می کند
شبی دیگر گذشته و من ندیده بانو را ندیده ام!بخوان خروسم عروسم!!آن تاج قرمز را بر سرم بگذار تا در اتاقهای بلخ بانو سر بکشم!!
2 تا خروس برای یک مرغ زیاد بود/به صفی الله میگویم/قندانه میخندد/
همه دورم نشسته اند/نگاهم می کنند/عبید لیچار میگوید/شیخ ابوالحسن با همه دنیا در صلح است و نان میدهد و از ایمانش نمی پرسد/عدد من و خرما 15 بود/نصرالله منشیم شده است/مرصاد العبادمن صفی الله است/مخزن الاسرار را نگاه میکنم/حکمت بن سیرا عجیب است/
به پیش درویش می روم/آیه ای روی کرسی مینویسد/زیر کرسی می روم/یا علی می گویم/می خواهم که نخواهم
چه باید میگفتم؟وقتی روبرو را نگاه میکنم روبرو نگاهم میکند من اما به چپ یا راست خیره می شدم.من صفیه و سیده زهرا را دوست میدارم.
برای صفی علیشاه
چشم هایت بمبند
روی آنها می افتم
تا خنثی شوند
هی پرچم های فتح نشانم می دهی/من هی روی بمب ها می افتم/
بانو بباف/به ترنج رسیده ایم/مرنج/رگ هایم را شخم بزن/نقشم را زیرپا بینداز/بابابزرگ به دار قالی می چسباندم
کلماتت را می جنبانی/ردیفشان می کنی/ مثل مار رویم راه می روند/
بانو شکر بهتر است/تو بهتری/او بهتر است
گم شدن در گم شدن دین منست
نیستی در هستی آیین منست
من چرا گرد جهان گردم چو دوست
درمیان جان شیرین منست
عطار نیشابوری
سیده خرمای عزیزم
خیلی عجیب است.می دانی سیده خرما به تو که فکر می کنم قلبم قیلی ویلی می رود.چند روز پیش با کاترین کلاس مثنوی داشتیم.چند شب پیش که داشتم با او حرف می زدم بدون اینکه از تو حرفی گفته باشم ناگهان گفت افغانی ها پارسی اصیل را حرف می زنند .مولانا وابن سینا افغانی بوده اند.ناگهان در ذهنم تو آمدی.گفتم من هم یک خرما لهجه دارم.بعد تو را برایش تعریف کردم.نگفتم تو وصفی الله جانم هستید.گفتم شاید غیرتی شود.البته خودش می فهمد.چند شب پیش از شیخ احمد غزالی پدر عرفان ایران گفت.من چیزی از او نشنیده بودم.فقط در مقالات شمس چندین حکایت بود.کمی درباره اش تحقیق کردم.او به شیطان می گوید سید الموحدین و همه او را تکفیر کرده اندومعمولا عرفای بزرگ را نشناخته اند و تکفیر کرده اند.کاترین گفت شیطان 70 هزار سال عبادت خدا را می کرده و بعد به مقام ملائکه می رسد.وقتی حضرت حق یم گویند دربرابر آأم سجده کن،غیرتی می شود.می گوید فقط در برابر معشوقم سجده می کنم برای همین سیدالموحدین است.کاترین هر سوالی را جواب می دهد.هر چه می پرسم جواب می دهد.
راستی سیده خرما چند روز پیش اتفاق جالبی افتاد.داشتم می رفتم مسجد کنار نشریه که ناگخان در جوب افتادم.لنگ لنگان به طرف نشریه بر گشتم. اما ندایی مرا به مسجد باز خواند.یاد شعر حضرت مولانا افتادم
لنگ ولوک وچفته شکل وبی ادب
سوی او می غیژو او را می طلب
برگشتم.نماز را که خواندم چند زن دور هم حرف می زدند.درباره عشق الهی از زبان باربارا و اروپاییان.وارد بحث شدم و از مولانا گفتم.همه به دهانم خیره شده بودند.خانمی از شهرداری آمد و خانم ها به او گفتند این خانم شعر مثنوی معنوی را می تواند تدریس کند!
عصر آن روز با کاترین قرار داشتم.برایش جریان را تعریف کردم.گفت حضرت حق خواسته اند برای اینکه مفاهیم را بهتر یاد بگیری مولانا را درس بدهی و این برای توست.دیوانه شده بودم.حضرت مولانا چه دلبری هایی می کنند.
دلم می خواهد بروی حرم حضرت رضا.روبروی سقا اسمال طلا.قبر آقای نخودکی.این چند روز با شیخ حسنعلی چه صفایی کردم.نمی دانم این ریاضت ها را می توانم بکشم یا نه؟ولی قربانشان بروم حواسشان به من هست.فاتحه ای برایشان بخوان سیده خرما.تو را هم خیلی دوست خواهند داشت.ایشان ارادت به خصوصی به سادات دارند.
چوباد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
کمتر آدمی مانند شیخ سینا را دیدهام و شاید دیگر نخواهم دید.چند وقت پیش داشتم شعری را که در حضور داریوش مهرداد و هستی وتامی روی ماشین تحریر تایپ کرد وبه دستم داد میخواندم.شعری عجیب بود.زبان سینا عجیب است و این شعر عجیب تر.از آنهاست که چند بار باید خواندش.چون شیخ سینا زمینی نیست.اهل آسمانهاست.
برایِ آرزو که کانال ها را یافته
-----------------------------------
تیک هایِ لرزان
و تمامِ پوسته ی "اینجا نشسته" اَم
قطعه هایِ تَرَک خورده
... قارهـ یخهای مصطحکک
"این" اولین حالت هایِ افسردگی
لقیِ پیچ و لنف ها
هرزایِ این کلِ پوستین
ادراک
این من
که تیک هایِ تَرَکِ جیرجیرش...
ترانزیستورِ "های ولتاژیده"
پَرَک. پلک.
نامم می لرزدد!
2
چقدر کم سو است
نطفه ی تازه لقاح در تخم
یک نقطۀ بور در ذغال
آن خودِ ملموس
آن اعتدال
/
و آنگاه ستارگانند
در "دلِ" شب
سو سو هایِ کوک زنان
در آنِ بی چیزِ آسمان
ستون هایِ حلقه
معلق در سماع
//
نگاه کن
گاهِ آن نقطه ها را
در تنان
چه کم سو -در سور هایِ زلالِ دل
نطفه هایِ بور
شعله ای ریز
تیک و لرزان